Is Globalization Undermining the Sacred Principles of Modernity

Pertti Alasuutari

خوانش سال ۱۳۸۷

ارائه: محمد مهدی مولایی
mm@mowlaei.ir

مقدمه

به نظر می‌رسد عنوان این فصل تناقض‌آمیزباشد. چطور جهانی‌شدن می‌تواند اصول مقدس مدرنیته را تحلیل ببرد و تضعیف کند؛ در حالی عموما این‌طور تصور می‌شود مدرنیته خود دشمن هر امر مقدسی است.
صحبت کردن درباره اصول مقدرس مدرنیته شاید جالب و جذاب به نظر نرسید ولی اهمیت دارد. وقتی کسی درگیر انجام مطالعات فرهنگی در جامعه معاصر خودش می‌شود، بسیار اهمیت دارد که تحمل تضادهای مدرنیته را داشته باشد.

آگاه نبودن و بی‌توجهی به این مسئله ممکن است به این منجر شود که محقق با تعصبات قوم‌مدارانه و نژادگرایانه با موضوع مورد مطالعه برخورد کند. این خطری جدی در مطالعات فرهنگی است. زیرا بر خلاف و در تضاد با مردم‌شناس‌های سنتی که «دیگری» را مطالعه می‌کردند، پژوهش‌گر مطالعات فرهنگی هیچ سود و منفعتی در کشف تفاوت فرهنگی بین «ما» و «آنها» ندارد.
وقتی جامعه یا فرهنگ را مطالعه می‌کنیم، ساده نیست که از اصول مقدس خودمان چشم‌پوشی کنیم زیرا ما آنها را مسلم فرض کرده‌ایم. این بزرگ‌ترین چالش مطالعات فرهنگی معاصر است.

تعریف کوتاهی از مطالعات فرهنگی را چنین فرض می‌کنیم: «مطالعه فرآیندها و گفتمان‌های فرهنگی جامعه معاصر و فهم اینکه چطور آنها با روابط قدرت مرتبط می‌شوند.» حال وقتی می‌خواهیم چنین مطالعه‌ای انجام دهیم، ممکن است بدون این پیش‌فرض که برخی امور مقدس هستند دست به مطالعه بزنیم.

درهر صورت نادیده گفتن امور مقدس در مطالعه باعث می‌شود معنی قدرت فرهنگ را به‌خوبی درک نکنیم. برای فهم بهتر این عبارت بهتر است به معنای امر مقدس برگردیم: «ابژه یا چیزی که با احترام و حتی گاهی ترس با آن برخورد می‌کنیم.» به عبارت دیگر ما رابطه احساسی با آن داریم. مردم ممکن است تصور کنند دلایل عقلانی درباره اصول مقدس که به آن احترام می‌گذارند دارند ولی زیربنای این اصول مقدس دلیل عقلانی وجود ندارد.

در بحث درباره اصول مقدس دوران معاصر، من عقیده ندارم که این اصول ثابت و تغییرناپذیر هستند. در تضاد با این دیدگاه عقیده دارم که دهه‌های اخیر با شواهدی همراه است که خلاف این نظر را نشان می‌دهد و بر تغییر پذیر بودن اصول مقدس تاکید دارد.
حالا به پرسش اول فصل برمی‌گردم. آیا جهانی شدن اصول مقدس مدرنیته را تضعیف خواهد کرد؟ قبل از پاسخ به آن به این موضوع می‌پردازم که چگونه گفتمان رایج از مدرنیته و مدرن شدن، مفهوم تقدس را درک کرد و شکل داد.

در فلسفه تاریخ که مورد توجه جامعه‌شناسان است، این‌تصور می‌شود که جوامع سنتی پیشامدرن به‌وسیله رفتارهای عادتی مشخص می‌شوند که به‌وسیله اجبار تقدس‌سازی مذهب به‌وجود آمده‌اند.

در این تعریف نوسازی (modernazation) به معنی شکسته شدن تدریجی و قدم به قدم این قیود و موانع ایستا و اصول مقدس است و به تبع آن افراد آزاده می‌توانند تفکرات خودشان را داشته باشند و مطابق با آن رفتار کنند، همانطور که مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست آورده‌اند، متنی که اغلب از آن به عنوان مانیفست نوسازی یاد می‌شود. مارکس در این مانیفست دیدگاه‌های جامعه‌شناسان کلاسیک در مورد روزگار مدرن را خلاصه می‌کند.

به عنوان مثال، امیل دورکهایم، ماکس وبر، جرج زیمل و فردیناند توناس همگی این دیدگاه را مطرح می‌کنند. به عنوان نتیجه صنعتی شدن و گسترش تقسیم کار و تغییرات اقتصادی همه هنجارهای بنا شده بر اساس مذهب یا سایر اصول مقدس به تدریج کمرنگ و ناپدید شدند.
آنها موقعیتی را ترسیم می‌کنند که در آن سازمان جامعه سنتی بر اساس فئودالیسم بنا شده است و در جامعه مدرن جایگاه اجتماعی با جامعه طبقاتی جایگزین می‌شود، که در آن موقعیت‌های اجتماعی به این بستگی دارند که اشخاص چقدر پول دارند. بعد از آن هم منابع و شکل‌های دیگر سرمایه مطرح می‌شود، همانطور که پیربوردیو به آنها اشاره می‌کند.

در این جامعه فردگرا شده ما تصور می‌کنیم می‌توانیم هر کاری را انجام دهیم، اگر سرمایه کافی برای تحقق رویاهای‌مان داشته باشیم. در این جامعه لباس پوشیدن و مسائلی نظیر این که تا پیش از این عاملی برای معنی بخشیدن به جایگاه فرد و گروه اجتماعی بود، حالا می‌تواند آزادانه بر اساس سبک و ذائقه فردی انتخاب شود.

به‌نظر می‌رسد نوسازی در دو فاز صورت گرفته است: اول جایگزینی جامعه estate با جامعه طبقاتی است. (جدایی دولت از طبقات)  با در نظر گرفتن اینکه مدرنیته متاخر که گیدنز از آن یاد می‌کند در دهه‌های آخر قرن بیستم رشد داشته، شاخص‌های مشخص شدن طبقات با گسترش سبک و مد کمرنگ شده است.

چه در دوران معاصر و چه در دورانی که برخی آن‌را مدرنیته متاخر نامیده‌اند به‌نظر می‌رسد هر عمل و دیدگاهی بر اساس عقلانیت بنا شده باشد.
ما به تدریج وارد جامعه‌ای می‌شویم که در آن هر فرد آماده می‌شود که نسبت به همه چیزهایی که به درست بودن آنها عادت کرده‌ایم شک کند و سوال داشته باشد. زیرا جهان با سرعت در حال تغییر است و عادت‌ها و امور روتین ما قدیمی و منسوخ می‌شوند.
این واقعیت که همه افراد از این مدل پیروی نمی‌کنند و در جوامع پیشرفته معاصر افرادی وجود دارند که بدون چون و چرا و پرسش هنوز به اصول مقدس مشخصی معتقدند به عنوان اثبات عقب افتادگی آنها در نظر گرفته می‌شود. این روشی است که رفتار گروه‌های افراط‌گرا بر اساس آن تحلیل می‌شود.

به عنوان مثال آنتونی گیدنز درباره گروه‌های بنیادگرا صحبت می‌کند و می‌گوید رفتار آنها می‌تواند به عنوان عکس‌العملی در مقابل سختی‌های زیستن در دنیای شک‌آلود تصور شود.
حال اگر بر اساس این تعریف مدرنیته، شکاف و عبور از امور مقدس را نشان می‌دهد و برابر است با فرآیند عمیق سکولار شدن در عرصه‌های گوناگون، چگونه می‌توان از اصول مقدس مدرنیته سخن گفت؟

درحالی که فردریک جیمسن در دهه ۱۹۹۰ نوشت که مدرنیته کاپیتالیستی در کشتن مذهب موفق بود، رشد بنیادگرایی مبتنی بر مذهب در شکل‌های متفاوت آن نشان داد که این دیدگاه، درست نیست.

به‌نظر من تناقض ظاهری بین ترم‌های مدرنیته و تقدس‌گرایی از ریشه هر دو عبارت ناشی می‌شود.

اول ما نباید امور روتین ثابت فرض شده را با اصل مقدس یا هنجارهای عقلی برابر تصور کنیم. اگر چه این‌روزها به‌نظر می‌رسد شرایط اجتماعی به سرعت در حال تغییر است، این بدان معنا نیست که انعطاف‌پذیری هم در حال افزایش است.

این بدان معناست که عادی شدن و یکنواخت شدن امور سرعت گرفته است، زیرا در غیر این‌صورت زندگی ممکن بود سخت و غیرقابل تحمل شود. با مفهوم «مقدس» ما به عقیده و اطمینان مشترک بین اعضای یک جامعه اشاره می‌کنیم که در آن یک ابژه، عقیده یا قانون مهم و الزام‌آور تلقی می‌شود.
با این تفاسیر هرچند تصور اینکه در مدرنیته امور مقدس وجود داشته باشد دور از ذهن تلقی می‌شود ولی در عصر مدرنیته هم برخی اصول مقدس در جامعه مدرن شایع شده است.

برای تحلیل دقیق‌تر از این مسئله ابتدا مفاهیم عادت (habit) و امور روتین را تشریح می‌کنیم و سپس رابطه آنها را با مبحث تقدس بیان می‌کنیم. به مفهوم مرتبط آئین هم اشاره می‌شود.

سپس من به اصل مقدس شده در مدرنیته اشاره می‌کنم و به‌طور خاص جوامع آتلانتیک شمالی در نیمه دوم قرن بیستم را مدنظر دارم. توضیح می‌دهم که چگونه این جوامع به نظر می‌رسد تغییر کرده است و چطور این تغییرات در حقیقت اصل مقدس مدرنیته را تضیف کرد.

عادت‌ها، امور روتین و آئین‌ها

تصور غلط درباره مدرنیته از دو پیش فرض غلط ناشی می‌شود.
اول آنکه ما تمایل داریم تصور کنیم در طی فرآیند نوسازی رفتارهای عادتی به‌تدریج از بین می‌رود و با بازاندیشی (reflexivity) که در مدرنیته مورد نیاز است جایگزین خواهند شد.
دوم اینکه داستان‌هایی که درباره نوسازی گفته می‌شود ما را به این سمت هدایت می‌کند که باور کنیم تقدس‌گرایی در یک فرآیند سکولار شدن ناپدید خواهد شد و ما دنیا را بر اساس عقلانیت و علم بنا خواهیم نهاد.

اولین فرض غلط که رفتارهای عادتی مربوط به گذشته است از آنجا ناشی می‌شود که ما تمایل داریم سنت را با عادت‌ها همراه بدانیم.
به عنوان مثال در گونه‌شناسی انواع رفتار، ماکس وبر رفتاری را تعریف می‌کند که به‌وسیله رسوم، رفتار سنتی هدایت می‌شود. مشکل تعریف و فرمول وبر این است که او رسم و عادت را به یک روش به هم متصل می‌کند. بسیار مهم است که تفاوت این دو مشخص شود.

طبق تعریف پیشنهادی من مفهوم عادت یا رفتارهای روتین به رفتاری که در آن بازتاب‌پذیر و خودآگاه نیستیم مربوط می‌شود. در ادبیات علوم اجتماعی مفاهیم فراوانی برای این نوع رفتارها ذکر شده است.
ماکس وبر از واژه habit، امیل دورکیم meurs or mores، آنتونی گیدنز routine، مایکل فاکات unthoug or nonediscasive و پیربوردیو از doxa استفاده می‌کند.

بوردیو با مفهوم doxa به جهان دانش بدون گفتگو و بدون مشاجره اشاره می‌کند، که بر اساس آن گفتمان مردم، مباحث و رفتارها رشد پیدا می‌کند. اینجا بوردیو از دانش صحبت می‌کند، اما این سوال‌برانگیز است که در چه شرایطی می‌توانیم درباره دانش صحبت کنیم وقتی درباره امور روتین و امور غیرگفتمانی و غیر استدلالی صحبت می‌کنیم. به‌نظر می‌رسد که به‌کار بردن عبارت دانش در اینجا صحیح نباشد. شاید بتوان از «دانستن محلی» یا «استدلال علمی» سخن گفت.

پیروی کردن از عادت‌های ضمنی در فعالیت‌ها به این معنی است که فعالیت‌ها شبیه کارهای اتوماتیک می‌شود. وقتی تعداد زیادی از افراد مشابه هم رفتار می‌کنند، کارهای‌شان شبیه فعالیت جماعت مورچه‌ها و زنبورها می‌شود.
به هر حال در همین رفتارهای غریزه‌گونه مقدار کمتر یا بیشتری بازاندیشی ممکن است وجود داشته باشد، وقتی ما بین گزینه‌های جایگزین هم انتخاب کنیم. در این حالت امور روتین در تضاد با رفتار بازتاب‌پذیر نیست، بلکه بیشتر پیش‌شرط آن است.

علاوه بر این، چنین فرآیندهای ذهنی اتوماتیکی برای فعالیت‌های یادگیری ضروری است. مثلا تصور کنید وقتی کسی به زبانی صحبت می‌کند یا گوش می‌کند، احتیاج داشته باشد معنی هر واژه را جداجدا به خاطر بیاورد. مسلط شدن به زبان جدید یا هر مهارت جدید دیگر به این معنی است که فرآیند به‌خاطر آوردن به شکل اتوماتیک دربیاید.
پس روشن است که رفتارهای عادتی لزوما به دوران گذشته و سنت و عقب‌افتادگی ربطی ندارد.

در کتاب «شکل‌های ابتدایی زندگی مذهبی» اثر دورکیم، او امور مقدس را به آئین‌ها مرتبط می‌کند.
این واقعیت که مردم تقدس را به یک شخص، ابژه یا عقیده نسبت می‌دهند، به یک آئین منجر می‌شود، که به‌وسیله آنها احترام بگذارند و احترام‌شان را به آن نشان دهند.
براساس نظر دورکیم پایه آئین‌ها این است که به چیزهای مقدس تنها به شیوه خاص می‌توان نزدیک شد. به عنوان مثال وقتی کسی وارد کلیسا می‌شود ممکن است کلاهش را بردارد و یا کفشش را دربیاورد. مقدس‌ترین کارها را فقط افراد خاص می‌توانند انجام دهند، مثلا کشیش‌ها.

یکی از جالب‌ترین جنبه‌های تعریف دورکیم این است که بین آئین‌ها و امور مقدس یک رابطه دایره‌وار برقرار می‌کند.
افراد وقتی به یک ابژه مقدس می‌رسند بر اساس قوانین آئینی عمل می‌کنند. از طرفی امر مقدس از این طریق قابل شناسایی است که وقتی مردم با آن مواجه می‌شوند رفتار آئینی دارند. نکته اینجاست که آئین‌ها یک ابژه را تقدس می‌بخشند.

اگر قوانین آئینی مورد بی‌حرمتی قرار گیرند، افراد ممکن است به شدت خشمگین شوند و از پیامدهای این بی‌حرمتی بترسند.
حال اگر قوانین مقدسی در جامعه مدرن وجود داشته باشد و اگر ما اعتقاد داریم آئین وسیله‌ای است که از طریق آن امور مقدس می‌شوند، این آئین‌ها را از کجا می‌شود پیدا کرد.

دراین‌باره اروین گافمن نظراتی را مطرح کرده است. از نظر او آئین‌ها جدیدی در جامعه مدرن جانشین مسائل فرا طبیعی شده است. از این نظر اموری مانند سلام کردن به دوستان یا دست دادن مثال‌هایی برای آئین‌های مدرن محسوب می‌شوند. پس از دیدگاه گافمن آئین‌ها در جامعه مدرن هم وجود دارند، هرچند طبیعتی متفاوت با آئین‌های قدیمی جوامع سنتی داشته باشند.

چه چیز در مدرنیته مقدس است؟

حال چه چیز در مدرنیته مقدس است؟ بر اساس نظر گافمن آئین‌های میان‌فردی جوامع معاصر، شخص انسان را مقدس کرده است.
در جوامع مدرن، آئین‌ها، مراسم‌های مذهبی برانگیزنده احساسات نیستند، بلکه کنش‌های کوچکی هستند که بخشی از آئین ادب (اتیکت) زندگی روزمره محسوب می‌شوند. در کنش‌های روزمره، نقش امور مقدس، از امور الهی به نفع شخصت‌های فردی کنار گذاشته می‌شود.
اغلب گفته می‌شود که مدرنیته فردگرایی را گرامی می‌دارد. داستان نوسازی از قرن ۱۶ به بعد در واقع همان تولد فردگرایی است. افراد آموختند جدا از هم به‌صورت خود-رهبر فکر کنند و فردیت مستقل به‌دست آورند. البته در طی این مسیر الگوی رسیدن به فردیت در کشورها و جوامع مختلف متفاوت بود.

حالا به‌طور خاص چیزی هست که در مدرنیته مقدس باشد؟ برای پاسخ به این پرسش باید ببینیم مدرنیته چیست.

برای رسیدن به پاسخ این سوال سیستم اجتماعی که از قرن ۱۶ به بعد در دو سوی آتلانتیک شمالی ایجاد شد را تشریح می‌کنم. عوامل موثری بر توسعه این جوامع تاثیر داشته است و این جوامع ویژگی‌های خاص خود را داشته‌اند. به عنوان مثال، آنها به‌طور خاص یهودی-مسیحی هستند و گسترش اقتصاد کاپیتالیستی بر توسعه‌شان تاثیرگذار بوده است.
علاوه بر این، از آغاز قرن بیستم به وجود آمدن ایدئولوژی دولت-ملت بخش مهمی از جریان خود-آگاهی شهروندن شد. بنابراین دولت‌ها هم عامل تاثیرگذار دیگری در این فرآیند شدند. در نتیجه تاثیرگذاری این عوامل سیستم اقتصادی بی قاعده‌ای به وجود آمد که می‌توان به آن مدرنیته گفت.

شکل‌گیری دولت-ملت‌ها پیامدی به نام رشد ناسیونالیسم را به دنبال داشت. ناسیونالیسم در اغلب دولت-ملت‌ها به شکل‌های متفاوت دیده می‌شد و به جامعه خاصی محدود نبود. ناسیونالیسم خود با آئین‌های همراه بود از جمله برافراشتن پرچم، خواندن سرود ملی، فعالیت‌های غیر محسوس روزانه که ناسیونالیسم مبتذل را گسترش داد. به‌این ترتیب ملت و ملیت ساخته و ابقا شد.
از طرفی شاهد هستیم که تغییر و توسعه مسائل مهمی برای ما مدرن‌ها محسوب می‌شوند، ولی آیا واقعا اصول مقدسی هستند؟ آیا آنها دلایل عقلانی برای ترقی پیشرفت علم و تکنولوژی هستند؟

این‌طور توجیه می‌شود که به عنوان مثال توسعه به بالا رفتن سطح استاندارد زندگی و افزایش سطح سلامت بخش اکثر جامعه منجر شده است. این به عنوان دلیلی عقیدتی برای اهمیت توسعه تلقی می‌شود و گاه با آن مقدس بودن توسعه توجیه می‌شود.

مسئله دیگر رابطه علم و دین و امور مقدس است. نباید تضادی بین علم و بین امور مقدس و مباحث عقلانی قائل شد. دین و مذهب گاهی به عنوان دو دیدگاه متفاوت درمورد شکل‌گیری جهان مطرخ می‌شوند و رقابت می‌کنند. به عنوان مثال دین یهودی-مسیحی ادعاهایی در مورد واقعیت از جمله درباره نحوه شکل‌گیری جهان دارد که دیدگاه علوم طبیعی در تضاد با آن قرار می‌گیرد.

البته دورکیم مطرح می‌کند که الزوما همه مذاهب در مورد واقعیت یا زندگی پس از مرگ ادعایی مطرح نمی‌کنند. آنچه در بین مذاهب عمومی است، مشخص کردن تمایز بین امور مقدس و امور کفرآمیز است.

پیروان ادیان، امور مقدس را به عنوان اموری که باید از آن پیروی کنند می‌پذیرند. آنها این‌ امور مقدس را عمیقا به عنوان اموری که به زندگی‌شان معنا بخشیده‌اند تلقی می‌کنند. پیروان ادیان تصور می‌کنند سایر مباحث هنجاری درباره دستورات زندگی و اینکه چه باید کرد در تضاد با تعالیم‌شان قرار دارد.

باید توجه کرد علم هرگز نمی‌تواند چنین جواب‌هایی در مورد هستی داشته باشد و از این منظر در تضاد و رقابت با دین قرار ندارد.

اما چرا احتیاج داریم که نیاز به تغییر و توسعه را به اصول مقدس ارتقا دهیم، زمانی که در حوزه علایق فردی قرار دارد؟

یکی از دلایل این است که ما در برخی حوزه‌های مشخص محافظه‌کار هستیم و به‌دنبال الگوی روتین و قابل پیش‌بینی هستم. امور روتینی که ما آموخته‌ایم زندگی ما را آسان‌تر و توام با لذت بیشتر می‌کند. امور روتین مشترک اجتماعی هم زندگی اجتماعی ما را قابل پیش‌بینی‌تر می‌کنند. محیط قابل پیش‌بینی زندگی را با حس امنیت بیشتری همراه می‌کند، در حالی که تغییرات اجتماعی سریع ممکن است حس ترس و تهدید ایجاد کند.

ما باید دلایل قانع‌کننده‌ای داشته باشیم تا از تغییرات استقبال کنیم. همان‌طور که کاربران کامپیوتر محیط‌شان را به نسخه جدید برنامه‌های کامپیوتری ارتقا می‌دهند در حالی که محیط را به‌خوبی می‌شناسند.
پس نوگرایی (newness) و بازسازی (renewall) به عنوان توسعه‌های الگومند و پیش‌بینی‌پذیر، امور مقدس برای ما هستند، زیرا آنها کاربردی هستند و نهادهایی وجود دارد که آنها را ترویج می‌دهد.

به‌همین ترتیب در مدرنیته دولت-ملت‌ها در سیستم اقتصاد جهانی با هم رقابت می‌کنند. آنها بیشترین تلاش‌شان را برای ارتقای سطح آموزش و زندگی جمعیت ملت‌های‌شان بکار می‌برند.
حال که به نظر می‌رسد توسعه در جریان مدرنیته به امر مقدس تبدیل شده، چطور تقدس پیدا کرده است؟ چه آئین‌هایی برای آن وجود دارد؟

در حوزه‌های مختلف می‌توان این آئین‌ها را دنبال کرد. آئین‌های زیادی در حوزه آکادمیک وجود دارد. مثلا آئین‌های مربوط به فارغ‌التحصیل شدن. ولی اینها اغلب محدود به محیط‌های دانشگاهی هستند.
من زمانی که چند سال پیش درباره نحوه مشاهده تلویزیون به‌وسیله مردم عادی مطالعه می‌کردم، به تعدادی از این اصول مقدس برخوردم. در این مطالعه وقتی گفتگو با افراد عادی را تحلیل می‌کردم با پدیده جالب مواجه شدم. وقتی افراد درباره عادات مشاهده تلویزیون و برنامه‌های تلویزیونی محبوب‌شان صحبت می‌کردند، صحبت‌شان حالت اخلاقی (moral) داشت.

تعداد بسیار کمی برنامه بود که افراد به راحتی تصدیق می‌کردند به مشاهده آنها علاقه دارند. به استثنای اخبار عصرگاهی، افراد احساس می‌کردند مجبور هستند که درباره عادات مشاهده تلویزیون خود مشاهده سایر برنامه‌ها توضیح دهند و توجیه ارائه کنند.
مطالعه و تجربه دیگری درباره این موضوع نشان داد که سلسله مراتبی ارزشی درباره برنامه‌های تلویزیونی وجود دارد که در آن سریال‌های تلویزیونی داستانی آبکی (Soap Operas) در انتها و برنامه‌های حاوی اطلاعات در بالای طیف قرار می‌گیرند.

تمایزی که اینجا شکل‌ گرفته، از جهاتی شبیه به تمایز بین امر مقدس و کفرآلود است که بر اساس نظر دورکهایم برای همه مذاهب دنیا عمومی و مشترک است. این تمایز بین هنر و فرهنگ توده یا به عبارتی بین فرهنگ والا و فرهنگ پست ترسیم شده است.
بدین ترتیب بدگویی اخلاقی درباره سریال‌ها و فرهنگ توده به بخشی از دین مدنی مدرنیته تبدیل شده است، زیرا نشان‌دهنده ایده‌آل‌های پایه‌‌‌ای مدرنیته و روشنگری است. چرا که آنها هر دو فرهنگ توده را محکوم می‌کنند. در مقابل مثلا رمان به عنوان بخشی از فرهنگ والا تصور می‌شود.

هنر مدرن، یک افق فکری برای تشخیص دادن هنر سنتی یا فرهنگ توده فراهم کرده است.
به عنوان مثال، افسانه‌های عامیانه (folk) که به ژانر خاص از حکایت‌ها تعلق دارند، از ساختارهای مشابهی تشکیل شده‌اند و رویدادهای روایتی را تعریف می‌کنند. ولادمیر پراپ آنها را بررسی کرد. او نشان داد که در این میان چطور فراروایت‌ها شکل می‌گیرند.

قسمت‌ها مختلف سریال‌های تلویزیونی هم ‌چنین حالتی دارند و فراروایت‌ها در آنها وجود دارد. سریال‌های تلویزیونی به نوعی حکایت‌ها و افسانه‌های جدید محسوب می‌شوند. از آنجایی که این سریال‌ها ساختار مشابه و آشنایی را تکرار می‌کنند از دیدگاه هنر والا ارزش و کیفیت پایینی دارند.
مدرنیته و روشنگری و پیامدهای آنها تعاریف و تقسیم‌بندی‌های جدیدی از هنر ارائه کرد و بخشی از هنرمندان هم بر اساس این تقسیم‌بندی‌ها رفتار می‌کنند.

بر همین اساس سیاست‌های فرهنگی دولتی و حکومتی بر پایه تقسیم‌بندی هنر به هنر پست و هنر والا بنا شده است. هنر یا فعالیت‌های فرهنگی در یک سو و فرهنگ توده که بر اساس اصل اقتصادی بنا شده در سوی دیگر قرار گرفته است.
ایده اصلی تشکیل‌دهنده مفهوم مدرن از هنر والا این است که محصول فرهنگی نباید شکل‌های قدیمی را تکرار کند و باید چیز جدیدی بسازد که احتیاج به توجیه نداشته باشد. این تغییرات در مفهوم هنر با تغییرات اجتماعی مداوم و همچنین توسعه اقتصادی و بازار اقتصاد جهانی وابسته به آن هم مرتبط است.

این تقریبا از خصوصیات بشر در همه جای دنیاست که گرایش دارد امور روتین را توسعه دهد و شکل‌های سنتی تفکر و عمل را برای ایجاد حس تداوم و هویت شخصی دوباره ایجاد کند.
بنابراین از دیدگاه دورکهایم، در جوامع مدرن برای موفقیت در آماده کردن تدریجی اکثریت جامعه به‌منظور پذیرش تغییرات، پیش زمینه مذهبی لازم است و هنر به عنوان یک امر مقدس شده این زمینه را فراهم می‌کند.

این همچنین از علایق دولت-ملت‌ها است که تلاش می‌کنند به‌صورت جهانی در بازار رقابت کنند. آنها هم به‌منظور پیشبرد اهداف‌شان هنر را توسعه می‌دهند که به عنوان عنصری از تحصیلات عمومی و اصلاح رفتار عمل می‌کنند.

جهانی شدن چطور بر مدرنیته اثر می‌گذارد؟

در ابتدای فصل پرسیدم که چطور جهانی شدن می‌تواند اصول مقدس مدرنیته را تضعیف کند؟ حال که توضیح داده شد این اصول چه هستند بهتر است به پرسش اصلی برگردم. ولی پیش از آن لازم است توضیح دهم که منظور من از جهانی شدن چیست؟

در حقیقت جهانی شدن از دیدگاه من مفهمومی فریب‌کارانه است. این مفهوم به عنوان برچسبی برای گرایش‌های توسعه‌ای سیستم جهانی که در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ میلادی گسترش پیدا کرد، به‌کار می‌رود.
مباحث مربوط به جهانی شدن از اقتصاددانان شروع شد که به رشد سریع جریان‌های سرمایه و کالا در دوره خاصی اشاره می‌کردند. به عبارت دیگر، جهان به بازار فروش یکپارچه‌ای تبدیل شده بود.

اندیشمندان علوم سیاسی در ادامه به مباحث مربوط به جهانی شدن پیوستند. آنها تاکید می‌کردند که در کنار توسعه اقتصادی، گرایش‌ها و فرآیندهای سیاسی وجود دارد که به تجارت آزادعلاقه دارد.
در حقیقت ایدئولوژی نئولیبرال که در دو دهه اخیر در بسیاری از کشورها محبوبیت پیدا کرده، دلیلی است برای رشد جریان‌های تبادلات پول و محصول ِ میان‌منطقه‌ای و میان‌قاره‌ای و همچنین دلیلی برای قدرتمند شدن شرکت‌های جهانی نسبت به گذشته.

توسعه مشابهی هم در دولت-ملت‌ها و دیگر واحدهای سیاسی اتفاق افتاده است. در بسیاری از کشورها دولت از بخش‌های مرکزی جامعه دور افتاده است. همچنین در دو دهه اخیر کشورهای سوسیالیستی به‌خاطر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به حاشیه رانده‌ شده‌اند.
درنهایت این ایده که جهانی شدن به توسعه‌ای اشاره می‌کند که در آن مناطق مختلف جهان بیشتر به یکدیگر وابسته می‌شوند، گسترش پیدا کرده است. اما نباید فراموش کرد این توسعه از صدها سال قبل و عصر کاوش هم وجود داشته است پس مسئله جدیدی نیست.

حال اگر کسی بخواهد مدعی شود که جهانی شدن مفهومی مربوط به دنیای امروز است، باید توجه کند که جهانی شدن در مراحل و موج‌های مختلفی تحقق یافته است و موج کنونی آن به‌طور خاص پرقدرت‌تر و متفاوت‌تر از قبلی‌هاست.
من فکر نمی‌کنم تئوری‌پردازان جهانی شدن به اندازه کافی به‌این مسئله توجه کرده باشند. علاوه بر این باید توجه داشت که توسعه‌هایی که با جهانی‌شدن همراه شده‌اند، فرآیند یکپارچه و یکسانی را طی نکرده‌اند.

همانطور که اشاره شد جهانی شدن عنوانی است که برای توصیف همه انواع تغییرات اخیر استفاده می‌شود و از این روی غیردقیق و دارای ابهام است. از این روی شاید نتوان گفت جهانی شدن بر اصول مقدس مدرنیته اثر گذاشته است.
اما من تصور می‌کنم برخی تغییرات که با جهانی شدن همراه شده‌اند را می‌توان مطالعه کرد. در این مبحث درباره  تغییرات تلقی از هنر، فرهنگ توده و رابطه آن با اصلاح بشر می‌توان تفکر کرد و سخن گفت.

توسعه خصوصی‌سازی ِ جهانی در ابعاد مختلف بر هنر و فرهنگ توده هم تاثیر گذاشته است. این اثرات به طور خاص در جوامع اروپایی بیشتر از ایالات متحده به چشم می‌آید چرا که کشورهای اروپایی بیشتر تابع دولت مرکزی هستند.
من عقیده دارم در این کشورها سیاست فرهنگی در جهت مشروعیت بخشیدن و قانونی کردن ساختار اجتماعی به‌کار می‌رود که سیستم دولت مرکز ابقا شود. مفهوم مدرن از هنر در قلب عملکرد مشروعیت‌بخش سیاست فرهنگی قرار دارد و بسیار با اهمیت است.

به‌طور خلاصه، مفهوم مدرن از هنر، بین هنر و غیر هنر تمایز ایجاد می‌کند و به تبع آن تمایز بین افراد با سلیقه خوب و سلیقه بد شکل می‌گیرد. پیامد این تقسیم‌بندی، ایجاد تمایز بین فرهنگ نخبه و مردم عادی است.
پس سیاست فرهنگی بر این اساس شکل می‌گیرد و بر مبنای پروژه آموزش مردم عادی به سمت علاقه‌مند شدن به فرهنگ والا یا فعالیت‌های فرهنگی هدایت می‌شوند.

بر مبنای تعریف مدرن، هنر بر اساس خلاقیت و فردیت هنرمند تعریف می‌شود، یا بر اساس شکستن فرم‌های سنتی و ایجاد خلاقیت جدیدی برای بیان هنر. سیاست فرهنگی دولت از چنین تعریفی از هنر حمایت می‌کند و آنرا نهادینه می‌کند.
ایده عمومی سیاست فرهنگی مبتنی بر این است که از چنین فعالیت یا محصول فرهنگی حمایت کند زیرا بدون دخالت دولت وجود نخواهد داشت.
تمایز ترسیم شده بین هنر و غیر هنر و به تبع آن بین فرهنگ نخبه و مردم عادی نسبی و سیال است. این تمایز بخشی از گفتمانی است که برخی امور را خوب و برخی را بد تعریف می‌کند.
از این زاویه دید، فرهنگ والا، سلسله مراتب اجتماعی که بر مبنای امور تخصصی بنا شده‌اند را طبیعی می‌کند و مشروعیت می‌بخشد.
الان در حالی که دولت از بسیاری حوزه‌ها دور افتاده و مدیریت متمرکز دولتی با هدایت بازار جایگزین شده است، ممکن است انتظار برود که احتیاج کمتری به تقدس بخشیدن به امور به‌وسیله هنر والا وجود دارد.

موازی با آن، ما همچنین باید بخاطر بیاوریم که حوزه محصولات فرهنگی از حوزه‌هایی است که موقعیت فعالیت‌های سرمایهگذاری دولتی در چالش با بخش تجاری قرار می‌گیرد.
علاوه بر این شرایط رقابتی تغییر یافته اغلب تلویزیون‌های اروپایی دولتی با ویژگی سیستم پخش عمومی آنها را مجبور کرد که در سیاست برنامه‌‌سازی‌شان تجدیدنظر کنند. آنها ممکن است که همچنان بر کیفیت برنامه‌سازی‌شان تاکید کنند، اما از طرفی مجبور به رقابت در بازار برای جلب بیننده هستند.

حال تغییرات همراه با جهانی شدن ممکن است بر امور مقدس قبلی ِ هنر والا بر اساس مکانیسم دیگری اثر بگذارد. برای مثال در ۲۰-۳۰ سال اخیر مهاجرت به برخی کشورهایی که تا پیش از این نرخ مهاجرت‌شان منفی بوده افزایش پیدا کرده است. فنلاند یکی از این کشورهاست.

در نتیجه این‌چنین تحولاتی علاقه به وطن و ناسیونالیسم از جهات گوناگون مورد پرسش قرار گرفته است. به عنوان مثال در کشورهایی که جمعیت یک‌پارچه‌ای دارند، تصور کردن ملتی با مذهب، نژاد یا سنت فرهنگی مشترک قابل تردید و پرسش نبود. امروزه این ملت‌ها هم با شرایط خاص مواجه شده‌اند.

اگر ملت به عنوان مثال بر اساس میراث فرهنگی مشترک تعریف شده باشد ، با گسترش مهاجرت ملت شامل شهروندان جدیدی خواهد شد که در آن میراث اشتراک ندارند.
حال اگر دولت فرهنگ ملی را توسعه دهد و به عنوان مثال هنر ملی را تقویت کند، این عمل دولت در تشدید احساسات ناسیونالیستی مرتجعانه اثر خواهد گذاشت که در چنین شرایطی در حال رشد است. پس می‌توان تصور کرد که دولت-ملت‌ها در ترویج هنر و فرهنگ ملی با احتیاط رفتار کنند.

البته افزایش فشارهای جهانی ضرورتا به این معنی نیست که یکی از اصول مقدس مدرنتیه یعنی دین مدنی میهن‌پرستی ضعیف می‌شود. رابطه بین دولت-ملت‌ها و فرهنگ ملی در دنیای جهانی شده همچنین در واکنش‌های تدافعی دیده می‌شود. در مشاهده تهدیدات نسبت به هویت ملی، تغییرات گسترده و رنسانسی در احساسات ملی به وقوع پیوسته است.

به عنوان مثال، سال‌های اخیر به عنوان سال‌های احیاء محصولات سینمایی بریتانیایی و موفقیت آنها در فروش شناخته می‌شود. پدیده مشابهی در فنلاند هم در حال وقوع است که فیلم‌های تولید خانگی (home-produced) در حال کسب محبوبیت هستند.
همچنین در فنلاند، هم تلویزیون عمومی و هم کانال‌های تجاری نسبت به قبل تعداد بیشتری سریال محلی نمایش داده می‌شود.
می‌توان تصور کرد این تغییرات از آنجایی حاصل شده که عموم مردم تغییر عقیده پیدا کرده‌اند و وطن‌پرست‌تر شده‌اند، اما توضیح محتمل‌تر این است که این فیلم‌ها و محصولات برای ذائقه مردم‌پسند جذابیت بیشتری دارند.
به‌نظر می‌رسد از سویی سلسله مراتب اجتماعی از جنبه‌های مختلف در حال تغییر مجدد است و از سویی محصولات هنرمندان اروپایی به سمت جذب ذائقه مردم‌پسند تلاش می‌کند.

به عنوان نتیجه می‌توان گفت که جهانی شدن فقط یک عنوان است که توسعه‌های مختلفی را شامل می‌شود، و به سختی می‌توان در مورد اثرات تغییری متفاوت آن قضاوت کرد.

ممکن است ما با اصلاحاتی مواجه باشیم که در آن دولت-ملت‌ها به‌سرعت در حال جایگزینی با آدم‌های عادی و اشخاص هستند، در این فضا شرکت‌های بین‌المللی مروج بیشرفت و توسعه محسوب می‌شوند. موازی با این فرایند، کلیساهای ملی ِ مدرنیته در حال ترکیب شدن در مذهب جهانی هستند.

به‌نظر می‌رسد، تلقی تقدس‌گونه از وظیفه هر فرد برای تلاش در جهت توسعه به‌تدریج در حال محو شدن است و مفهوم جدیدی از وظیقه فردی در جهان در حال شکل‌گیری است.
من دقیقا نمی‌دانم این ذهنیت و طرز تقلی جدید چه چیزی است، اما هر چه باشد آئین‌های خاص خودش را خواهد داشت. به‌هر شکل اینکه تصور کنیم تقدس از جهان رخت خواهد بست اشتباه به نظر می‌رسد. همیشه اصول مقدسی برای بشر وجود دارد.

حال اگر این‌چنین است ما به عنوان پژوهشگران مطالعات فرهنگی چطور می‌توانیم به آن مرتبط شویم؟

ابتدای فصل توضیح دادم که ما باید مواظب باشیم در بینش‌مان درباره امور مقدس جامعه معاصر خودمان دچار خطا نشویم. اما آنچه بدان اشاره شد اصول مقدس مدرنتیه بود، در مقابل آنها باید چه موضعی داشته باشیم؟
به عنوان مثال آیا مطالعات فرهنگی در میانه دعوای فرهنگ والا و فرهنگ پست راهی برای نادیده گرفتن اختلافات قطب‌های این مجادله است؟
از دیدگاه من تفکر انتقادی که هدف اصلی مطالعات فرهنگی است در چنین درگیری‌هایی نمی‌توان طرف کسی را بگیرد و حمایت کند.

به عنوان تحلیل‌گران فرهنگی، چشم‌انداز ما از زندگی ممکن است کلبی‌منشانه و نیهیلیستی به نظر بیاید، زیرا در هر موقعیتی ما تنها می‌توانیم تحلیل کنیم که گفتمان‌ها و موقعیت‌های مرتبط با آن چگونه ساخته شده‌اند و در نهایت چگونه یا سیاست و قدرت رابطه دارند.

من می‌دانم که برخی افراد مطالعات فرهنگی فکر می‌کنند مطالعات فرهنگی در خدمت خوبی است و مدافع ارزش‌های خوب در برابر همه بدی‌هاست. اما چنین نقطه شروعی ممکن است پرسش درباره همه چیز را مورد سازش و مصالحه قرار دهد.
من پیشنهاد می‌کنم ما جواب‌های نهایی را برای دیگران بگذاریم و به‌جای آن بر روی پیدا کردن راه‌های جدید تفکر متمرکز شویم.

=====================

خوانش سال ۱۳۸۶

ارائه: طاهره رحیمی
t_rahimi2002@yahoo.com

شما تناقضی در این عبارت نمی بینید؟ اگر تا اندازه ای با دو مفهوم جهانی شدن و مدرنیته آشنا باشید، حتما به تناقضی که در این پرسش مطرح شده پی خواهید برد. تمامی ما این روزها واژه جهانی شدن را بسیار شنیده ایم و کم وبیش با این مفهوم آشنایی داریم، اما این اصول اساسی یا مقدس مدرنیته چیست که با فرایند جهانی شدن به خطر خواهد افتاد؟

مدرنیته در اندیشه آن است که رابطه افراد با یکدیگر را با ارتقای سطح فردگرایی ارگانیکی از نو شکل بدهد. بدین ترتیب باید مدرنیته را ترکیبی از جامعه صنعتی ، سطح بالایی از شعور فردگرایی و آستانه بالای قدرت سیاسی و اجتماعی در پذیرش دموکراسی دانست که باید به تمام اینها ملی گرایی و تاکید بسیار زیاد بر تغییر و وتحولات سریع را نیز اضافه کرد.

اما جهانی شدن پدیده ای که در دو دهه اخیر بسیار مورد توجه قرار گرفته است، اتفاقا پدیده نوظهوری نیست بلکه فرایندی است که همگام با افزایش آگاهی انسان نسبت به خود و محیط طبیعی و اجتماعی، از آغاز تاریخ وجود داشته است. از جنگ جهانی دوم به بعد با رشد تجارت جهانی، افزایش قدرت سرمایه داری در سطح بین المللی، مهاجرت نیروی کار و کــاهش موانع تجاری براساس قراردادهای بین المللی، شکل متفاوت و سرعت بیشتری پیدا کرد. در ساله ای اخیر هم با سرعت فزاینده دانش و فناوری و فروپاشی ابرقدرت شوروی و پایان دوران جنگ سرد، شتاب بی سابقه ای گرفته است.
محقق فیلیپینی این مقاله Pertti Alasuutari، در این نوشتار سعی دارد، تناقض درونی مدرنیته را که در مواجهه با پدیده جهانی شدن بیشتر به نظر می آید، به رخ بکشد. مدرنیته یا همان شیوه تفکری که خود روزی پنبه تمام اصول مقدس و اساسی واز جمله مذهب را زده است، اصول اساسی خود مورد حمله جهانی شدن قرار گرفته است.
نویسنده در ابتدای این مقاله تاکید می کند که محققان در رشته مطالعات فرهنگی باید سعی کنند در حد امکان خود را از تاثیر هرگونه اصول مقدس جامعه ای که به آن تعلق دارند_ و برای خود آنها بدیهی به نظر می رسد_ دور نگاه دارند تا بتوانند با کمترین جانبداری به نقد و بررسی موضوعات مرتبط با انها بپردازند.

محقق در این مقاله در ابتدا باتوجه با تعریفی که دورکیم از اصول مقدس که معمولا در پیوند با مذهب نیز هستند، بازتعریفی از اصول اساسی ارائه می دهد. اصول اساسی، موضوعاتی هستند که مردم با آنها با احترام یاد می کنند یا حتی هنگام مواجهه با آنها دچار یک حس هیجانی- عاطفی می شویم. مردم تصور می کنند به طور عقلانی این اصول برای آنها افتخار و آبرو می آورد و حتی برخی معتقدند خود با معیارهای عقلانی در خصوص این اصول دست به انتخاب زده اند، اما معمولا این طور نیست. در واقع افراد جامعه به توعی محکوم به اجرای آن هستند؛ زیرا نسبت به آنها احساس تعهد می کنند به گونه ای که شکستن آنها یا منجر به عذاب وجدان آنها خواهد شد و یا با برخوردهای بیرونی همراه خواهد بود.

فلسفه تاریخی معتقد است که رفتار مردم در جوامع سنتی براساس فشار و زور همین اصول مقدس است وهمین موضوع حرکت مردم را برای مدرن شدن دچار مشکل می کند،اما هملن طور که کارل مارکس تاکید می کند این اصول کم کم شکسته شده اند و مردم توانستند آزادانه آن طور که خود می خواهند فکر کنند و تصمیم بگیرند. مارکس معتقد است که پس از صنعتی شدن جوامع، تخصصی شدن و تقسیم کارها، رواج مبادلات اقتصادی و کمرنگ شدن اصول مبتنی بر مذهب توانایی انسان ها در تصمیم گیری آزادانه بیشتر شده است.

نویسنده در آنجا که از عادات و کارهای روزمره نام می برد ، معتقد است ما با دو تصور غلط در خصوص مدنیته مواجه ایم. اول آنکه تصور می کنیم با مدرنیزاسیون تمام رفتارهای عادی به تدریج از بین می روند و به طور مدام باانسان هایی با رفتار غیرعادی و غیر قابل پیش بینی مواجه خواهیم بود. دوم اینکه فکر می کنیم با مدرنیزاسیون همه اصول اساسی و مقدسات جوامع در حال ناپدید شدن و اسکولاریزه شدن در حال رواج است و باید همه جهانبینی خود را برپایه علم و عقلانیت بنا کنیم.

در جوامع مدرن مناسک به شکوه مراسم دینی نیستند، اما تعاملات کوچکی هستند که بخشی از اصول جامعه امروز ما را تشکیل می دهند. به عنوان مثال شما زمانی که با یک آشنا در خیابان برخورد می کنید، با او دست می دهید و یا اینکه اگر کسی در بزرگراه به آرامی حرکت کند ، از دست او عصبانی می شوید؛ تمام این موارد اموری هستند که ما آنها را به عنوان اصول اساسی جامعه مدرن امروز پدیرفته ایم. مدرنیته با توجه ویژه به فردیت، توجه به خود، آزادسازی انجام امور و شخصیت سازی ایجاد شده است، در حال حاضر فردی شدن یک تقدس و اصل اساسی است که در واقع به دنبال انجام مداوم مناسک میان فردی یک اصل شده است.جامعه و تغیر مدام آن، پیشرفت و تازگی و نوسازی از جمله دیگر امورمقدس مدرنیته هستند. وی علاوه بر اینها علم محوری و دین گریزی را از دیگر اصولی می داند که جوانع مدرن به نحوی با آن گرفتار شده اند.

این محقق جهانی شدن را یک مفهوم فریب کارانه می داند ، چرا که جهانی شدن پدیده جدیدی نیست و از سال ها قبل از آنکه این مفهوم فراگیر شود، وجود داشته است. جهانی شدنی که امروز از آن نام برده می شود، یکی از نشانه ها برای گرایش به تجارت های آزاد و فرامرزی بیان شده است. بنابراین به نظر نویسنده جهانی شدن ابزاری برای حرکت به سوی تجارت آزاد جهانی و در خدمت فرایندهای اقتصادی بوده است. وی اضافه می کند: البته بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی جهانی شدن را تنها به اقتصاد و تجارت محدود نمی کنند، بلکه یکی از جنبه های آن را تضعیف دولت_ملت ها و کمرنگ شدن مرزهای سیاسی عنوان می کنند.

نویسنده تاکید دارد که جهانی شدن به معنای پیشرفت منطقه ای به گونه ای است که مناطف مختلف به هم وابسته باشند و رشد یکی باعث رشد دیگران می شود. به همین دلیل پدیده ای جدید نیست و در عصر کاوش-اکتشاف نیز همین بحث مطرح بوده است.
نویسنده در جایی دیگر به داوری مدرنیته در خصوص هنرها می پردازد. پیش از این مدرنیته با ارزشگذاری بر روی هنرها، آن را به دو قسمت خوب و بد تقسیم می کرد، در حالی که هنر مدرن همیشه درحال تغییر است و جهانی شدن بدون آنکه بخواهد همچون مدرنیته به دام سیاه و سفید دیدن بیفتد، باز تعریفی از هنر ارائه می دهد و در خصوص خوب یا بد بودن آن قضاوتی نمی کند و نتیجه گیری را برعهده مخاطبان می گذارد.

به وطر خلاصه نوییسنده در این مقاله با اشاره به تناقض ذاتی که مدرنیته از آن رنج می برد، به این نکته اشاره می کند که مدرنیته نیز خود دارای اصولی است که بر اساس آنها رویه خود را به پیش می برد. هرچند که خود اصول مقدسی را که پیش از آن وجود داشته را از بین برده باشد و خود ادعا کند که فاقد هرچیز مقدس و پذیرفته شده ای باشد. این اصول مواردی همچون فردگرایی، ملی گرایی، قانون گرایی و علم باوری است که این بار توسط پارادایم دیگری به اسم جهانی شدن به چالش کشیده شده است. البته جهانی سازی نگاهی ویرانگر_همچون خود مدرنیته_ ندارد، بلکه یک نوع بازتعریف از این اصول ارائه می دهد و نگاهی این بار از جنبه دیگری به آنها دارد.