Read thy self”: Text, Audience, and Method in Cultural Studies

John Hartley

خوانش سال ۱۳۸۷

ارائه: سمانه خواجوند احمدی
s_kh_ahmadi@yahoo.com

رشته مطالعات فرهنگی یک گفتگوی بین رشته ای یا چندرشته ای است و از ابتدای شکل گیری دچار سوالات فراوانی شده است. مثل اینکه چگونه زبان نوشتاری، گفتاری،‌تصاویر بصری و تولیدات صوتی و تصویری رسانه ای را در ارتباط با معانی فرهنگی تجزیه و تحلیل کرد. اینکه چگونه می توان و با چه شواهدی که بین دنیای معانی و جهان قدرت ارتباط وجود دارد یا  چگونه می توان بین سوالات و مسائل ساختاری مثل اقتصاد، طبقه و اجتماع و … با سوالات بنیادی مثل ذهنیت فردی، خلاقیت ارتباط برقرار کرد و بالاخره سوالات و موضوعات را با نظریه های جدید مل فمنیسم،‌ساختارگرایی، پست مدرنیسم می توان ارتباط داد و به کار گرفت.
مطالعات فرهنگی نسبت به مفاهیم علمی تولید شده در قرن ۱۹ که براساس علوم طبیعی پایه ریزی شده است شک و تردید ایجاد کرده است و آنها را به موضوعات فرهنگی، سیاسی-اجتماعی کشانده است. به طور مثال موضوعاتی که در مدرنیسم به عنوان حقایق مطلق پذیرفته شده بودند به سطح نسبی نزول یافته اند،‌ زیرا مفاهیمی مثل آزادی یا عقلانیت و … جهانی و پایدار نیستند و بر اساس آن تاریخ و فرهنگ خاص معنا دارند. مطالعات فرهنگی در شکل گیری اولیه به سیاست های گفتمان توجه نمی کرد، در حالی که اعمال و رفتار انسان ها را همین گفتمان ها شکل می دهند. برخی از چیزهایی که در گذشته واقعیت مطلق انگاشته می شدند، امروزه معلوم شده که در اثر قدرت و سلطه و گفتمان حاکم بر آن جامعه ظهور کرده است، اگر چه در همه زمانها محققان به دنبال حقیقت بودند ولی بی تاثیر از قدرت و گفتمان زمانه  نبوده اند .
مطلب مورد بحث در مطالعات فرهنگی شامل چگونگی بدست آمدن دانش،‌اینکه تحت چه شرایطی و به نفع چه کسانی ایجاد شده است، می شود.  در تحقیقاتی مانند تحقیق در زمینه تاثیرات رسانه ها، این تاثیرات کاملا از بافت و زمینه مطالعه می شد و زندگی واقعی مخاطبان را روشن نمی کرد. اساس بیشتر این تحقیقات بر اساس نظریات مردم شناسان ساختارگرا و زبان شناسانی مثل سوسور و … که ساختار زبان و سایر نظامهای ایجاد معانی را جهانشمول در نظر می گرفتند، تشکیل می داد.

سردمداران مطالعات فرهنگی مثل هوگارت،‌ویلیامز که درصدد توصیف زندگی عادی مردم یا روزمرگی های زندگی در تاریخ و فرهنگ ملی بودند، تجربه گرا و واقع گرا بودند .
همچنین با  ساختارگرایی مارکسیستی استوارت هال و مواجه شدن با تحلیل روان شناختی و همچنین فمنیسم و فلسفه اروپایی دوره سازنده گرایی یا ساختارگرایی را در مطالعات فرهنگی به خود دید و دو روش در مطالعات فرهنگی یعنی روش رئالیستی  و سازنده گرایی که اغلب اوقات ترکیبی از دو روش استفاده می شود، روش غالب درتحقیقات  مطالعات فرهنگی شدند.
اعتقاد ساختارگرا ها بر این است که تمام  آنچه واقعیت انگاشته می شود در ارتباط با قدرت معنا پیدا می کند و قدرت آن را ایجاد کرده است. اما واقع گرایان به مطالعه مخاطبان واقعی و مالکیت رسانه ای و … می پردازد. در نوشته های نشانه شناس معروف رولان باروت و امبرتواکو در مطالعات فرهنگی با  دیدگاههای ساختارگرا و آرای سوسو ر و استروس ظهور کرد و با آثار بعدی به پسا ساختارگرایی رسید.
میشل فوکو نیز با انتشار نقدش از نهادهای اجتماعی و سیاسی و نظریه عمومی قدرت به حوزه مطالعات فرهنگی وارد شد.

دو روش غالب برای مطالعه مخاطبان ۱/ روش کمی، پوزیتیویستی و تجربی است ۲/ روشی که واقعیت مخاطبان به صورت فکت های جمعیت شناسی در نظرگرفته می شدند و شناخت نسبت به آنها غیر مستقیم و وابستگی به زمینه در مخاطب به اندازه ای است که درنظر گرفتن آنها به صورت جمع، اشتباه درشناخت مخاطب را در پی خواهد داشت.

در مورد شناخت مخاطبان در راستای حیات و تداوم نهادهای اجتماعی و قدرت چند دیدگاه مطرح است:
۱/ دیدگاههایی در باره بزرگی مخاطبان به منظور دادن نقش هدایتی به صنایعی مثل تلویزیون و سینما و مطبوعات
۲/دیدگاههایی درباره  رفتار مخاطبان که به سیاستگزاریها و قوانین دولتی درباره رسانه های مردمی نظر داشت.
۳/ دیدگاههایی درباره تاثیرات رسانه ها بر مخاطبان به منظور ایجاد تعادل بین تعهد و آزادی ازطریق ایجاد ترس از دستکاری واقعیت توسط دیگران.

در مورد اخیر هم مخاطبان باید از رسانه تاثیر می گرفتند و هم نمی گرفتند، چون برای بقای سیاستهای دموکراتیک و حفظ بازارهای سرمایه داری باید این تاثیر را می پذیرفتند و برای اینکه به باورها و رفتارهای نامناسب اجتماعی مثل خشونت ،‌ترور و … اعتقاد پیدا نکنند ،‌نمی بایست تاثیر می پذیرفتند.
کلیه متون تولید شده در رسانه ها مثل مطلب چاپ شده در مطبوعات، و یا نمایش های تلویزیونی از لحاظ متنی قابل تحلیل هستند و از راه تحلیل می توان پی برد که آیا کسانی که به نمایندگی از طرف مخاطبانشان حرف می زنند ساختگی هستند یا خیر. هارتلی در یک تحلیل متنی که روی متون رسانه ای مردمی انجام داد به این نتیجه رسید که رسانه های مردمی مخاطبان را به صورت ابژه در نظر می گیرند. او تاکید کرد که مخاطبان نتیجه گفتمان رسانه ها هستند و شناخت تولید شده در مورد مخاطبان را نهادهای قدرتمند اجتماعی تولید کرده اند.

از نظر هارتلی کسانی که از روی آگاهی و قصد و اراده به سینما یا ارکستر یا تئاتر می روند کمتر از مخاطبانی که به طور معمول در خانه از رادیو و تلویزیون پیام های رسانه ای را دریافت می کنند مورد مطالعه قرار گرفته اند و شاید دلیل اصلی آن تحقیقات علوم اجتماعی است که به دنبال جمعیت هایی است که خالی از ذهنیت و احساس باشند و در تحلیل های آماری به راحتی مورد استفاده قرارگیرند . از نظر هارتلی مردم از نظر نشانه شناختی و معنا شناختی سرشار و پر از معانی مختلف هستند و ناخاصی در ذهنیت آنها وجود دارد و افراد معانی مختلفی را از متون فیلم، رمان،‌روزنامه ، موسیقی و … استخراج می کنند. خوانش از مفاهیم مهم در مورد اکثریتی که عموم را تشکیل می دهند دارد و در واقع مخاطبان هستند  که افکار عمومی را تشکیل می دهند.
نتیجه اینکه از سطح محصولات فرهنگی،‌رسانه های فرهنگی و پیام های فرهنگی و متون تولید شده به لایه های پنهان معانی و مهم آن باید برویم و این نکته را بدانیم که مخاطبان در ساختن معانی آنها مشارکت دارند. مخاطبان همواره در زمینه اجتماعی خاصی قرار دارد که با متن و رسانه با شرایط خاص خود مواجه می شود و آن را شکافته و به معانی دست می یابد که به راحتی از روی متن یا از وسایل و روابط تولید متن آن را نمی توان  استنتاج کرد.

برای معنای متن و رسانه  توصیف ساختار قدرت به همراه کنش مخاطب لازم است . در مطالعات فرهنگی با نگاه چند رشته ای  و بین رشته ای باید به توصیف فرایندهای تولید متن و نسبت آن با زمینه و بافتار و توصیف آثار ،‌تحلیل معناهای موجود در متن  بپردازیم. باید متون رسانه ای در بستر و بافت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی حاکم تولید، توزیع،‌و مصرف شود.
بحث کلاسی: دولت یکی از اجزای تولید کننده قدرت است و یکی از مباحث مطالعات فرهنگی قدرت و گفتمان است . امور جهان پیچیده شده است که جنس آنها نه اقتصادی و نه اجتماعی است بلکه از متدولوژی پیچیده تری برخوردار است و مطالعات فرهنگی هم متدولوژی پیچیده ای دارد و ساختار قدرت را تعیین می کند.

بسیاری از رسانه ها و ابسته به نظام قدرت و ایدئولوژیک هستند و می توانیم از این نظر برای تحلیل رسانه استفاده کنیم.
ساختارگراها: کلا جهان را بسته به جمع شدن سیاست و اجتماع و فرهنگ می دانند و با هم شکل می گیرند.
پساساختارگراها: مخاطب در جریان مواجه با فیلم و رسانه شکل می گیرد . مخاطب درصحنه سینما ساخته می شود.

هارتلی می گوید مخاطبان انسانهایی نیستند که هر چه را که بخواهیم به آنها بدهیم که استفاده کنند و تاثیر پذیرند،‌   دارد و مخاطبان به خاطر حرکت رسانه از سنتی به شبکه ای شدن اهمیت دارند. reaction بلکه فعال است و برخی مواقع به علت نداشتن متد خاصی در مطالعات فرهنگی از ادامه پژوهش فرار می کنیم و از ادامه راه باز می مانیم. آنچه مهم است این است که باید پژوهشگر مطالعات فرهنگی نگاه متفاوتی به آنچه بقیه مردم می بینند داشته باشد.

=======================

خوانش سال ۱۳۸۶

ارائه: احمد دامرودی

از آنجائیکه « رشته مطالعات فرهنگی » یک گفتگوی بین رشته ای یا به تعبیری چند رشته ای و یا حتی فرارشته ای است از لحاظ متدولوژیک از ابتدای شکل گیری و چار مشکلات فراوانی شده است که هنوز هم ادامه دارد و همواره با سئوالاتی غامض و پیچیده مواجه بوده است سئوالاتی از این دست:
۱- چگونگی تجزیه و تحلیل زبان نوشتاری ، گفتاری ، تصاویر بصری و تولیدات صوتی و تصویری رسانه ای در ارتباط با معانی فرهنگی؟
۲- چگونگی بدست آوردن شواهد و مدارک و استناداتی جهت بیان زنجیره های علّی بین دنیای معانی و جهان
قدرت ؟
۳- چگونه مسائل و سئوالات ساختاری ( بطور مثال اقتصاد ، طبقه و…) را با مسائل و سئوالات بنیادی
( مثل ذهنیت فردی ، خلاقیت و…) تلفیق کرده و ارتباط دهیم؟
۴- چگونه آن سئوالات و موضوعات را با نظریه های نو و جدید مثل فمینیسم، ساختارگرایی ، پسا ساختارگرایی ، پست مدرنیسم ، پسا استعماری ، تئوریزه کنیم و بکار بگیریم ؟
وبخاطراینکه مطالعات فرهنگی اساساً منطقی است این مشکلات متدولوژیک را در پی داشته است.

مطالعات فرهنگی، حوزه ای است که در آن نسبت به مفاهیم علمی تولید شده در قرن ۱۹ که بر اساس علوم طبیعی بنیان گذاشته شده بود ، ایجاد شک و تردید بوجود می آید و این مجال و فرصت را بوجود می آورد که دامنه و گستره این مباحث به موضوعات فرهنگی ، سیاسی – اجتماعی و متنی کشانده می شود.

موضوعات و مفاهیمی که در نظریه مدرنیسم ، به عنوان حقایق مطلق و بلا شک پذیرفته شده بود اکنون به سطح نسبی و تصادفی تنزّل پیدا کرده اند زیرا ثابت شده که مفاهیمی مثل آزادی یا عقلانیت یا پیشرفت علمی جهانشمول و پایدار نیستند . بلکه بیشتر تاریخی و فرهنگ مدارند.

مطالعات فرهنگی در شکل گیری های اولیه و پژوهش های آن دوران ابتدایی به سیاست های گفتمان توجه نمی کرد ولی باید دقّت کرد که این گفتمان است که اعمال و رفتار انسانها را شکل می دهد . چیز هایی که در گذشته واقعیت بلا تردید یا امر واقع محسوب می شدند امروزه مورد سئوال قرار گرفته اند و ادعا شده که اثر قدرت و سلطه در پیدایش آنها نقش داشته اند.

البته هر چند محققان متعهد بوده اند که بدنبال حقیقت باشند ولی در هر صورت از جبر زمانه متأثر بوده اند . در هر صورت مطالعات فرهنگی با به چالش کشیدن دانش و معرفت سئوالاتی را عنوان کرد که دانش چگونه بدست آمده ؟ تحت چه شرایطی ؟ این دانش بنفع چه کسانی بوده ؟ چهره های شاخص مطالعات فرهنگی طی مدتهای طولانی نیاز به تفکر خارج از این قالبها را با تلاش بر دو محور جدید احساس کردند.

.با توجه به اینکه مطالعات فرهنگی از میدانهای گسترده و شاخه های متنوعی ریشه گرفته و تشکیل شده بود بنابر این توصیف ناتورالیستی از مباحث مختلف مثل مطالعات تجربی اعمال و رفتارهای فرهنگی ، مخاطبین رسانه ها یا عملکرد اقتصادی صنایع فرهنگی را به شیوه ای نوین و باواژگان نوین مطرح نمود.

در چنین تحقیقاتی مثل تحقیق درباره تأثیرات رسانه ها ،کاملاً از بافت یا زمینه صرف نظر می شد و به متغیر های قابل اندازه گیری تقلیل می یافت ، اما طبیعی است این چنین بررسی هایی به هیچ عنوان « زندگانی واقعی مخاطبان » را تبیین نمی کرد.

مبنا و علت این نوع تحقیقا ت بر اساس نظریات مردم شناسان ساختارگرا و زبانشناسانی مثل لوی اشتراوس ، لاتمن ،

(۱)

سوسور شکل گرفته بود که ساختار زبان و سایر نظامهای ایجاد معانی را جهانشمول در نظر می گرفتند.
طلایه داران اولیه مطالعات فرهنگی مثل هوگارت و حتی ویلیامز که در صدد توصیف زندگی عادی مردم یا روزمرگی های
زندگی در تاریخ فرهنگهای ملی ( بریتانیا ) بودند تجربه گرا و رئالیست محسوب می شوند . سپس مطالعات فرهنگی از
طریق ساختارگرایی مارکسیستی استوارت هال و مواجه شدن با تحلیل روانشناختی و اثر فرمالیستی تئوری اسکرین و نیز از طریق فمینیسم و فلسفه اروپایی به دوره « سازنده گرایی » وارد گردید بطوریکه بعد از آن اصطلاح ساختارگراها متداول گردید . در این دوره کسانی مانند لاکان ، آلتوسر ، فوکو ، ایریگاری ، دریدا ، دلوز و لیوتارد نقش اساسی داشتند.

در نهایت متد مطالعات فرهنگی دو روش در پیش گرفت:
۱- رئالیستی یا واقع گرایانه ۲- سازنده گرا و در اغلب موارد ترکیبی مخلوط یا آمالگام ازهردو روش .
باید اضافه کرد که هم رئالیستها و هم ساختارگراها ، همه شان مدرنیست بودند .
ریشه و اساس ساختارگراها از این اعتقاد نشئات می گیرد که آنچه را ما واقعیت می انگاریم اثری است که قدرت باعث آن بوده است یا به عبارتی معنای واقعی همه چیز در ارتباط با قدرت است .
امّا رئالیستها به بررسی مخاطبان واقعی ، بررسی مالکیت و کنترل شرکتهای رسانه ای و… می پردازند .
پس رئالیستها ، بررسی چگونگی سیستم های متنی به معنای دقیق کلمه و ظرفیت و توانایی آنها وساختارگراها به تعیین آنچه بوسیله قدرت اعمال می شود می پردازند .
در ساختار گرایی فرهنگی ، دیدگاه های ساختارگرا و آرای « سوسور» ، « استروس » از طریق نوشته های نشانه شناس فقید فرانسوی « رولان بارت » و « امبرتواکو » در مطالعات فرهنگی ظهور پیدا کرده است و سپس با آثار بعدی « بارت » به پسا ساختارگرایی رسید . آثار« بارت» متون کلیدی در ساختار گرایی و پسا ساختارگرایی محسوب می شوند و تئوری همجنس خواهی را به مطالعات فرهنگی وارد کرد .
« میشل فوکو » هم با انتشار نظم گفتارو نقدش از نهاد های اجتماعی و سیاسی و نظریه عمومی قدرت وارد حوزۀ مطالعات فرهنگی شد .
مطالعه مخاطب ، به طور همزمان به دو صورت بوده است هم بر اساس روش های کمّی و پوزیتیویستی و یک مطالعه تجربی بوده است و هم محلی برای طرح مباحثه ای در مورد واقعیت.

مخاطبان بصورت فاکت های جمعیت شناختی درنظرگرفته می شدند و بدین لحاظ شناخت نسبت به آنها همیشه غیر مستقیم بوده ولی وابستگی مخاطب به زمینه به اندازه ای زیاد است که اگر بخواهیم آنها را به صورت جمع هایی مثل ملت در نظر بگیریم و آنها را ادغام کنیم کاملاً در اشتباهیم.

سیاستمداران ، اربابان رسانه و سازمانهای تجاری نیازمند بوداند که برای حفظ قدرت شان در خصوص علایق ، مواضع و احتیاجات مخاطبان شناخت کسب کنند . در این بین از زبان مخاطبان ، ادعاهایی مطرح می شد که در واقع حیله هایی برای حفظ قدرت صاحبان قدرت بود و این ادعاها منافع مخاطبان را طوری مطرح و بازنمود می کردند که در راستای ادامه حیات نهاد های قدرت بود.

پژوهشگران دانشگاهی بیشتر بدنبال کسب شناخت و معرفت عینی از مخاطبان بودند و به ذهنیت مخاطب توجهی نشان نمی دادند یا اگر بخواهیم روشن تر بیان کنیم اصلاً ذهنیتی برای مخاطب متصوّر نبودند.

بهر صورت به منظور ادامه حیات و تداوم نهادهای اجتماعی و قدرت لازم بود شناختی از مخاطبان بدست آید و بدنبال این احساس نیاز ، ادعاهایی در باره مخاطبان مطرح شدند که هر یک هدف خاصی را دنبال می کرد.

۱- ادعاهایی که در بارۀ « بزرگی مخاطبان » به منظور اعطای نقش هدایت به صنایعی مثل تلویزون ، سینما ، مطبوعات و مجلات و غیره مطرح شدند.

۲- ادعاهایی که دربارۀ « رفتار مخاطبان » مطرح شد به سیاستگزاریها و قوانین دولتی در بارۀ رسانه های مردمی نظر داشت.

(۲)

۳- ادعاهایی که دربارۀ « تأثیرات رسانه ها بر مخاطبان » مطرح شد به منظور ایجاد موازنه بین تعهد و آزادی از طریق بوجود آوردن ترس از دستکاری واقعیت توسط دیگران در خارج و یا داخل .
در ارتباط با تأثیر رسانه ها بر مخاطبان ، هم بایستی آنها ازرسانه ها تأثیر می گرفتند چرا که برای بقای سیاستهای
دمکراتیک و حفظ بازارهای آزاد سرمایه داری لازم بود و هم نمی بایست تأثیر می پذیرفتند برای اینکه به گرایشها و باورها و رفتارهای نامناسب نرسند مثلاً از تروریسم و خشونت یا زبان بد ، سلیقه بد و… تأثیر نگیرند .
کلیه متون تولید شده در رسانه ها مثل مطالب چاپ شده در روزنامه ها و یا نمایش های تلویزیونی به لحاظ متنی( textual ) قابل تحلیل هستند و از راه این تحلیل می توانیم پی ببریم که آیا کسانی که به نمایندگی و از طرف مخاطبانشان حرف می زنند مصنوعی و ساختگی است یا خیر و از این طریق می توان ادعاهایشان در مورد مخاطبان را به چالش کشید.

نویسنده مقاله ( جان هارتلی ) در یک تحلیل متنی که در سال ۱۹۸۷ روی متون رسانه ای مردمی انجام داده بود به این نتیجه رسید که این رسانه های مردمی مخاطبان را به عنوان ابژه در نظر می گیرند . او بر این نکته تأکید کرده است که بر این اساس مخاطبان بر ساخت هایی نا پیدا و نتیجه گفتمان های رسانه ها هستند . مفهوم این سخن اینست که آن شناخت و دانشی که در مورد مخاطبان تولید شده و انتشار می یابد حاصل گفتمان های موجود است ، همان گفتمانهایی که نهادهای قدرتمند اجتماعی تولید کرده اند .
به اعتقاد هارتلی ، مخاطبان واقعی ، کسانی هستند که با اراده و قصد خود به تئاتر می روند و یا در یک کنسرت موسیقی شرکت می کنند و این مخاطبان در مقایسه با سایر مخاطبان مانند مخاطبان تلویزیون ، رادیو و… که اکثراً در منزل خود پیامهای رسانه ها را دریافت می کنند ، به مراتب کمتر مورد مطالعه و پژوهش قرار گرفته اند و دلیل این هم اینست که علوم اجتماعی بیشتر به دنبال دانشی است که جمعیت ها را به عنوان ابژه در نظر می گیرد.

هارتلی مثالی از دوسرتو نقل می کند : دوسرتو نقدی از مهندسان شهر سازی دارد که دوست دارند طرح شهری را که ریخته اند از بالا به پایین نگاه کنند . نقد هارتلی هم از پژوهشگران علوم اجتماعی در بحث مخاطبان همینطور است یعنی آنها اشتیاق دارند که به انسانها همانند ابژه هایی خالی از احساس و ذهنیت نگاه کنند و مخاطبان فقط موقعی مورد توجه محققان قرارمی گیرند که نماینده چیزهایی باشندکه بطور ذاتی نماینده آن چیزها نیستند.

و این نکته برای بدست آوردن یک تحلیل آماری از طریق جمع آوری داده های مورد نیاز محققان در تحقیقات مورد استفاده قرار می گیرد .
هارتلی بر این نظر است که بین مردم (سوژه ) و مخاطبان (ابژه ) تفاوتهای بسیاری است و نباید آنها را یکی تصور کرد و این نکته موقعی ثابت می شود که مردم بر خلاف نتایج نظر سنجی ها عمل می کنند.

مردم از دیدگاه نشانه شناختی نا خالصند این یعنی اینکه ذهن مردم سرشار و انباشته از معانی متفاوت است یعنی قبل از اینکه در اجتماع و کوچه و خیابان توسط محققان مورد سئوال قرار بگیرند و یا از طریق ارتباط تلفنی با آنها تماس حاصل کنند و یا در آزمایشگاه مورد آزمایش قرار بگیرند و یا از آنها گروه های متمرکز یا گروه های آزمون و شاهد بسازند ، ذهنیت مردم شکل گرفته است.

هارتلی اظهار نظر می کند که به منظور اتخاذ و در پیش گرفتن یک روش دموکراتیک و تحقیق در مورد یک اکثزیتی که عموم را تشکیل می دهند ، باید به مفاهیم مهمی مانند « خوانش» و « خوانشگری » توجه نمود .به نظر او « خوانش » معنای « سوادِ خواندن » نمی دهد بلکه این معنا را می رساند که افراد توانایی استخراج معنا از متن را دارند . اصطلاحات « خوانش » و « متن » در مورد تلویزیون ، آهنگهای پاپ ، فیلم ها ، روزنامه ها ، مجلات ، رمانها و… نیز کاربرد دارد .

(۳)

این « خوانش » های مخاطبان است که افکار عمومی را تشکیل می دهد.
در حال حاضر وضعیتهای چهارگانه ای بوجود آمده است :
۱- بحث و مجادله متدولوژیکی : برای تحلیل مخاطبان با توجه به روشهای بررسی ، چالشهایی بین محققان ایجاد شده که تبدیل به اختلاف و رویارویی بین مدرنیست ها و پست مدرنیستها گردیده است . با این حال هنوز
متن های تولید شده رسانه ها هستند که مورد تحلیل قرار می گیرند .
۲- مشروعیت دانش و شناخت : تولیدکنندگان دانش یعنی دانشمندان و پژوهشگران بصورت غیر مستقیم از منابع قدرت ( اقتصادی ، سیاسی ، رسانه ای ) تأثیر می گیرند و به همین خاطر روش های آنها به چالش کشیده
شده است و در نهایت مشروعیت دانش و شناخت حاصله هم دچار مشکل شده است .
۳- نهاد حکومت و نهاد آموزش و پرورش با بهره گیری از رسانه ها ، تلاش می کنند که جمعیت ها را ابژه ای کرده و مورد مطالعه قرار دهند و هدفشان از این کار کنترل و آموزش مردم است .
۴- خوانندگان به نویسندگان تبدیل شده اند : در مراکز و محافل دانشگاهی برای تولید کنندگان متن یعنی نویسندگان بیشترازخوانندگان ارزش قائل هستند و این موضوع باعث شده که همه بخواهند متن تولید کنند.

برداشت و نتیجه گیری فصل چهار:
باید از سطح محصولات فرهنگی ، رسانه های فرهنگی و پیام های فرهنگی و متون تولید شده فراتر برویم و معانی پنهان و مهم آن را دریابیم و به این مسئله بپردازیم که مخاطبان این متون چگونه در ساختن معانی آنها مشارکت می کنند. مخاطب در زمینه اجتماعی خاصی قرار دارد و با متن همواره به منزله ی نتیجه شرایط خاصی از تولید مواجه می گردد . از طرفی مواجهه متن با مخاطب به این صورت است که مخاطب ، طیفی از معانی ممکن را که متن می تواند بر آنها دلالت داشته باشد تولید می کند به این شکل است که مخاطب ، متن را جرح و تعدیل می کند و آن معانی ای را که تولید می کند به راحتی نمی توان از جنبه ی مادی متن ویا از وسائل و روابط تولید متن استنتاج کرد بنابراین اهمیت قائل شدن تنها برای کنش گری مخاطب کافی نیست همچنین توصیف ساختارهای قدرت هم به تنهایی کفایت نمی کند بلکه باید یک رابطه بین کنش گری مخاطب و ساختار ( از دیدگاه نظریه گرایی ) یا رابطه ای بین تولید و مصرف در نظر داشته باشیم.

در نهایت اینکه روش در مطالعات فرهنگی بایستی شفاف باشد و با اتخاذ رویکردی چند رشته ای به تشریح فرایندهای تولید متن ، تحلیل معناهای موجود در متن با توجه به رابطه و نسبت آن با زمینه و بافت و توصیف آثار و پیامدهای متن بپردازیم . باید با تلاش به خروج از متن آن را در بستر تعاملات فرهنگی و اجتماعی وبافت سیاسی و اجتماعی تولید ، توزیع و مصرف متن بررسی کرد.