From the Ordinary to the Concrete: Cultural Studies and the Politics of Scale

Anna McCarthy

خوانش سال ۱۳۸۷

ارائه: حامد جعفرزاده
hamed_jafarzade60@yahoo.com

فصل دوم کتاب میمی وایت به بحث “مقیاس” و “معیار” می‌پردازد. برای اندازه گیری هر کار پژوهشی، حتی یک امر پیمایشی و پوزیتیویستی نباید از کمیات آغاز کرد. با این وجود امور مطالعات فرهنگی کمی نیست، وظیفه ما این است که این امور را تبدیل به امور کمی کنیم.اندازه گیری یعنی تبدیل کردن امور و پدیده ها به چیزهای قابل لمس. در واقع مقیاس سازی ما را قادر می سازد که بسنجیم و مقایسه کنیم.از طریق مقیاس سازی می توان دیدگاه ماده گرایی را به امر قابل باور برای عموم تبدیل کرد. همانطور که فوکو معتقد است یک گفتمان در طول تاریخ و بر اساس نیازهای خاص یک دوره دچار تغییر و تحولاتی می شود. در واقع فوکو تبارشناسی میکند. تبارشناسی در فهم هستی شناسی ما تاثیر می گذارد. یعنی اینکه ابتدا باید بگوییم چیست و سپس چرا؟ بر این اساس منطق پوزیتیویستی مثل ابزاری کهنه است که در شرایط جدید جواب نمی دهد. اما در علم غیر پوزیتیویستی، مسائل را با عقل سازگار می کنیم. به طوریکه علم را کشف و سپس توافق جمع را کسب می کنیم. به عبارت دیگر منطق غیر پوزیتیویستی بر توافق جمع استوار است. به طور کلی اگر روند تاریخی مقیاس یا معیار را در نظر بگیریم، معنای اولیه آن از میزان یا ترازو آغاز شده و به آنجا می رسدکه استوارت هال دو استعاره را برای دیدگاه مطالعات فرهنگی معرفی می نماید: میکروسکوپ و نقشه. و در عصر حاضر وارد بحث مطالعات فرهنگی می شود.

خلاصه‌ای از فصل دوم: مطالعات فرهنگی و سیاست‌های سنجشی

مولف مقاله، ‌موضوع سنجش پذیری را در ارتباط با مطالعات فرهنگی بررسی نموده است. سنجش پذیری یک موضوع روش شناختی قدیمی است که در میان تمامی حوزه ها  و رشته ها مشترک می باشد. در مورد مطالعات فرهنگی موضوع سنجش نه تنها تضاد بین روشهای کمی وکیفی را القا می نماید،‌بلکه موضوعات نگرانیهای فضایی در ارتباط با جغرافیای سوژه مورد نظر را مطرح می نماید. این موضوع همچنین منجر به بحث” اولویت بندی” موضوعات مختلف فرهنگی می شود.مک کارتی( نویسنده مقاله)، همچنین سنجش پذیری را به مفهوم مفیدی جهت بررسی انواع موضوعات که توجه محققین مطالعات فرهنگی را جلب نمود ه است، تبدیل کرده است.

کلمه “سنجش” یک نام پیچیده و بسیار مفهومی است که انواع مختلف روابط مناسب را از اندازه فیزیکی یک پدیده گرفته تا رابطه ریاضی بین یک شی و شکل آن را پوشش می دهد. چون مفهوم کلمه سنجش بسیار گسترده است، این مقاله برخی از اصول اولیه نگارش را مطرح کرده و با تعریف واژه نامه ای تاریخچه کاربرد “میزان یا ترازو” را در علوم انسانی شرح می دهد. این مقاله مفهوم میزان را در روش شناسی مطالعات فرهنگی تعریف می نماید. این کلمه(سنجش)، در تحقیق مطالعات فرهنگی یک کلمه معمولی نیست، بلکه یک سری “سیاست سنجشی” به لحاظ تاریخی، دوره های مطالعات فرهنگی را همزمان با تولید علم در رشته ها و بخشهای آموزش عالی تحت تاثیر قرار داده است.مطالعات فرهنگی بوسیله منابع تحقیق طوری تعریف شده است که از یک ناحیه به ناحیه دیگر و همچنین از یک دوره تاریخی به دوره تاریخی دیگر تفاوت می کند. در واقع مطالعات فرهنگی یک تعریف ثابت نداشته است. فرانسیس بیکن سنجش را به عنوان وسیله ای برای چینش نردبانی بیان می کند.، افزودن نسبیت به این مفهوم ما را به طور کامل از مفهوم نردبان دور میکند.توسعه مفهوم سنجش، آنرا به عنوان “نسبیتی که شکل یک شی را به خود آن شی متصل می کند” تعریف می کند.
بر اساس نظریه چپگرایان که مطالعات فرهنگی را از نظر تاریخی یک حرکت یا جنبش می دانند، این فرآیندها توسط ملاحظات سیاسی خاصی هدایت شده یا در حقیقت باید بشوند. در یک سطح خیلی عمومی، می توان وجود یک سیاست مقیاسی در حوزه مطالعات فرهنگی را مشاهده کرد. و یک نوع شک و تردید در نظریه بزرگان این حوزه همچون ریموند ویلیامز و ماریان دولائر مشاهده می شود. ولی با این وجود سیاست مقیاسی در مباحثات روش شناختی مطالعات فرهنگی فراتر از ضد بنیاد گرایی می رود. بین روش شناختی مطالعات فرهنگی و دیگر حوزه ها تفاوت وجود دارد. به این صورت که روش شناسی علاوه بر تولید علم برای کنترل ورودی و دادن اخطارهای استاندارد شده برای ایجاد تولید علم خالص می باشد. ملموس ترین کار در حوزه مطالعات فرهنگی مباحثاتی است که منجر به نظریاتی در مورد سمت و سوی رشته شود.
بحث روش شناسی مقیاس در مقاله معروف” استوارت هال” با عنوان “دوپارادایم” قابل مشاهده است. این مقاله به بحث درباره فرهنگ گراهای تجربی همانند تامپسون و ویلیامز و ساختارگرایان در دهه ۱۹۷۰ می پردازد. این بحثها غالبا در باره مقیاس و عینیت در مدلهای مارکسیستی فرهنگ می باشد. استوارت هال این را یک تضاد دروغین می داند.و وظیفه مطالعات فرهنگی انتخاب یکی از ایندو نیست، بلکه پیروی از یک روش گرامشی و تلاش برای تفکر کلیت گرا می باشد. وی در کتاب خود دو استعاره را برای دیدگاه محقق مطالعات فرهنگی معرفی می نماید: میکروسکوپ و نقشه. هال معتقد است که روش مارکس:برترین عینیت نبوده، بلکه بر حرکت و روابطی که بحث همواره عین سطوح مختلف عینیت ایجاد می کند، ‌برقرار است و در هر سطح روابط در حال اجرا باید از دیگر روابط جدا شود… . در حالیکه مارکس به فرآیند تجربی مشاهده، همراه با ریزبینی به عنوان تصویری از آنچه فرآیند عینی سازی دیالکتیک دارا نمی باشد اشاره می کند، استوارت هال در فرآیند عینی حرکت بین سطوح مختلف بزرگنمایی، به یک رابطه برای روش دیالکتیک معتقد است…. . به نظر مارکس ذهنیت همواره یک تولید مادی است. به عبارت دیگر هیچ چیزی برای همیشه متعالی نیست، ذهنیات از نظر تاریخی ریشه ای هستند و بنابراین از یک دوره به دوره دیگر تغییر می کنند… . آنچه که هال در تلاش برای بیان مطالعات فرهنگی است، درکی سیاسی از تمامیت اجتماعی است که بر روی آن روش شناسی تحقیق قرار می گیرد. بنابراین او مدل فوکویی عینیت را در مورد مطالعات فرهنگی رد می کند. لورنس گراس برگ معتقد است: مطالعات فرهنگی ” همانطور که به پیش می رود ،‌باید ساخته شود. بنابراین  مطالعات فرهنگی همواره خود وادعاهایش را به اثبات رسانده، زمینه اش را محدود کرده، و کاستیهایش را تایید می نماید.”
تعریف فوق یک تعریف مفید از دیدگاه روش شناسانه مطالعات فرهنگی است، اما در تصویر” همانطور که به پیش می رویم، آنرا بسازیم” یک ایده ایده آل گرایی خاص وجود دارد.این تصویر فقط می تواند در یک مفهوم ذهنی خیلی خاص و خارج از استانداردها و روابط قدرتی(حکومتی) در آموزش عالی برای روش شناسی در نظر گرفته شود….

در ادامه مقاله به درجه بندی در مطالعات فرهنگی بریتانیا می پردازد. درجه بندی اولین تلاش مطالعات فرهنگی برای اتخاذ فرضیات رشته ای مقیاس به منظور ایجاد توجه به اهداف سیاسی خاص است. درجه بندی یک اسم ذهنی است اما آنچه که در روزهای اول مطالعات فرهنگی می نمود، نوعی از عینیت ملاحظه می شد. در مطالعات فرهنگی بریتانیا، تعهد به تجربه عملی کارهای عادی از سیاستها و تقاضاهایی برای توزیع مجدد سرمایه های فرهنگی در آموزش عالی آغاز می شود… . اولویت در مطالعات فرهنگی بریتانیای قدیم، نشانه تمایل به صحبت درباره زندگی شغلی مردم که لزوما در بافت محلی زندگی می کردند، بود. این امر را می توان در بعضی از مجلات دهه ۵۰ میلادی مشاهده کرد که شامل مرور بر مطالب سینما و تلویزیون در مورد موضوعات در حال تغییر در جامعه و زندگی روزمره کارگران بریتانیای پس از جنگ می باشد…. . روش هوگارت در سطح بسیار بالایی بین رشته ای است. او در ابتدا روش بریکولیج [۴] را در حوزه مطالعات فرهنگی ابداع نموده و آنرا با مطالعات ادبی، جامعه شناسی و خودنوشتنامه [۵] ترکیب می کند تا تاریخ ادبی بزرگ را با جزئیات تاریخچه زندگی عادی جایگزین نماید… . اما دیدگاه میانی هوگارت بیش از آنچه که یک تکنیک یا فنی توصیفی متحرک را ممکن می کرد، با حرکت آسان از یک مقیاس تحلیل به دیگر مقیاس، تبدیلات متنی و قضاوتهای از راه دور را ایجاد می نمود. وی درفصلی از کتاب “کاربردهای سواد” با عنوان “شخصی و ذهنی”، ذکر می کند که مفاهیم کارگری”ما” و”آنان” در نبود دسترسی به مقیاسهای غیر محلی تجربه اجتماعی بنیان گذاشته شده اند. بدین ترتیب افراد بیشتری به صحنه آمدند و مقیاسهای متفاوت تری از تحلیل وارد حوزه مطالعات فرهنگی کردند. مهمترین چالش در حوزه مطالعات فرهنگی با ورود فرهنگ جوالنان به این حوزه آغاز شد که خود را از قشر کارگری جدا می دانستند. این امر با ایجاد پرسشهایی درباره روش زندگی قشر کارگری و ملی بریتانیا همراه بود…. . برای درک این تغییرات محققین، تحقیق کوچکی را مانند مشاهده قوم شناسانه انجام دادند تا فنون واسطی را که تجربیات اجتماعی قدیمی تر را نشان می داد، ببینند….. . در دهه ۱۹۷۰ توجه به متدولوژی تحقیق در مطالعات فرهنگی مبتنی بر مبانی نظری شکل گرفت، و پرسشهای پیشین تحقیق همچنان از اهمیت برخوردار بودند. مفهوم هژمونی فرهنگی در همین دوره وارد مطالعات فرهنگی شد، و دیدگاههای مارکسیستی نیز بر این تلقی اثر گذاشت. همچنین جنبه های روان شناسی و جامعه شناختی تولیدات رسانه ای نیز در این دوره مورد توجه قرار گرفت. با این وجود تمرکز به محل تولید فرهنگ به جای خود فرهنگ قرار داده شد. به مرور توجه به تولیدات فرهنگی در مطالعات فرهنگی محوریت یافت. نظریه آرتیکیولیشن [۶] مبنای نظری چنین توجهی را تقویت می کرد. در واقع این نظریه تغییر گرایشی عمده ای را از لحاظ روش شناسانه در مطالعات فرهنگی ایجاد کرد. این نظریه به محققان امکان داد که به مطالعات فرهنگی ماتریالیستی نیز توجه داشته باشند. برخی نگاه سلسله مراتبی به قدرت را در چارچوب این نظریه ارائه دادند. همچنین در دهه۹۰ میلادی، نبرد نظریه گرامشی و ساختارگرایی آلتوسر، بسیاری را در حوزه فرهنگ گرایی به شفاف کردن موضوعاتشان از سیاستهای تحقیقی و بیشتر در مورد اصطلاحات نظری هدایت کرد. ویلیامز مفهوم گرامشی را از هژمونی حیاتی به عنوان راهی از تفکر درباره چگونگی زندگی مادی پیدا کرده است. ویلیامز به کمک ساختارگرایی آلتوسر به نظریه فرهنگ مارکسیستی اذعان می کند، علی الخصوص به نقش ایدئولوژی در بازتولید روابط تولیدی. ویلیامز از توجه کردن به روابط فراساختاری در نظریه های آلتوسر، که همچون تضادی بین جهان مادی و جهان عقاید از طریق ابدی سازی روابط تولید مادی سازگار شده بودند، امتناع کرد. ویایامز به جای مطالعه پراکنده تاثیرات روانشناسی رسانه، از مطالعه ترکیب جامعه شناختی تولیدکنندگان رسانه، همچون مدیران و آژانسها درون سیستمهای کاپیتالیستی(سرمایه داری) حمایت کرد. نظریه آرتیکیولیشن، سرآغاز یک روش شناختی طبقه ای در مطالعات فرهنگی _ از اولویت بندی به بحران، از طبقه به ساختارهای چندگانه از اختلاف طبقاتی_ شد. این مقاله در پایان به گرایش دانشگاههای بریتانیا و آمریکا نسبت به مطالعات فرهنگی پرداخته است. توجه به مطالعات فرهنگی به عنوان یک نیاز جدی و پایدار مورد تاکید قرار گرفته است.

=====================

خوانش سال ۱۳۸۶

ارائه: سیدنا درازدست
n_azdast@yahoo.com

1) پوزیتیویسم چیست؟
۲)  scaleیامقیاس چیست؟
۳) سیاستهای سنجشی درمطاعات فرهنگی

۱)پوزیتیویسم چیست؟

استنادبه عقل درمقام مرجع نهایی مشروعیت،ناگزیرگرایش به دین گریزی وانسان باوری را نیز به همراه داشت،یعنی انسانهای ما قبل مدرن،کاملا گرایشهای مابعداطبیعه داشتند.یک روایت ازدین گریزی مدرن،به نام پوزیتیویسم شناخته شده است.

اساس وپایه اندیشه پوزیتیویسم دواصل فلسفی است:

الف)شناخت جهان فقط پایه تجربی داردوذهن انسان درنهایت وسیله ای منفعل برای گرفتن تصویردرست ازجهان است.یکی اینکه دانش درباره جهان عینی فقطازراه علوم تجربی ممکن است.

ب)احکام وقضاوتهای مادرنهایت دودسته اند:
۱)حکم ها وداوری های واقعی
۲)حکم هاوداوری های ارزشی

دسته اول هماناداوری های ما درباره جهان واقعی بیرون ازماست،هدفشان توصیف حوادث واموردرگذشته وحال ویاپیش بینی آینده است.بهترین نوع، داوری های علمی هستند.کارعلم توصیف وشناخت جهان عینی است.
بقیه داوری های ما(ارزشی)چیزی جزبیان عواطف واحساسات وآرزوها وخواسته های ما نیستند،یعنی داوریهایی که پایه عینی نداشته وذهنی اند.

بنابراین پوزیتیویستها برروشهای کمی تاکیدمی کنند ومعتقدند که واقعیت درجامعه به صورت عینی درجامعه وجودداردومحقق باید به دنبال کشف واقعیت باشد.بنابراین پوزتیویستهابیشتربرآماروارقام تاکیددارند.

Scale (2 یا مقیاس یاسنجش چیست؟

کلمه scale ،یک نام پیچیده وبسیارمفهومی است که انواع مختلف روابط مناسب راازاندازه فیزیکی یک پدیده گرفته تارابطه ریاضی بین یک شی یا شکل آن راپوشش می دهد.به طورکلی اگرروندتاریخی مقیاس یا معیاررادرنظربگیریم،معنای اولیه آن ازمیزان یاترازوآغازشده است.
با این وجوددرمقیاس سازی مابایدامورراتبدیل به امورکمی کنیم.مقیاس یا سنجش یعنی تبدیل کردن امور وپدیده ها به چیزهای قابل لمس.
درواقع ما ازطریف سنجش پذیری می توانیم بسنجیم ومقایسه کنیم ودیدگاه مادی گرایی را به امرقابل باور برای عموم تبدیل کرد.بنابراین مولف مقاله( خانم آننا مک کارتی) موضوع سنجش پذیری رادرارتباط با مطالعات فرهنگی بررسی نموده است.

سنجش پذیری یک موضوع روش شناختی قدیمی است که درمیان تمامی حوزه ها ورشته ها مشترک می باشد.درمورد مطالعات فرهنگی موضوع سنجش نه تنها تضادبین روشهای کمی وکیفی راالقا می کند،بلکه موضوعات ونگرانیهای فضایی رادرارتباط با جغرافیای سوژه موردنظررامطرح می کند.منظوراین است که ما درمطالعات فرهنگی نمی توانیم تنها بر روشهای کمی تکیه کنیم،بلکه بایدازروشهای کیفی استفاده کنیم.زیرادررویکردپوزیتیویستی،نتایج به دست آمده ازتحقیق قابل تعمیم است.امادرمطالعات فرهنگی به خاطرمحلی بودن،نتایج آن فقط براساس آن مکان وزمان خاص قابل تعمیم است وقابل استفاده برای آن مکان وزمان خاص می باشد.

درمطالعات فرهنگی مقیاس یا سنجش یک کلمه معمولی نیست،بلکه یک سری سیاستهای سنجشی می باشد.که به لحاظ تاریخی،دوره های مطالعات فرهنگی را همزمان با تولیدعلم دررشته ها وبخش های آموزش عالی راتحت تاثیرقرارداده است ودرمنابع تحقیق طوری معرفی شده که ازیک دوره به دوره تاریخی دیگر فرق می کند.زیرا مطالعات فرهنگی سیاسی بوده وبه تحولات سیاسی واکنش نشان داده ودرهردوره نسبت به دوره دیگر تحت تاثیر یک عامل سیاسی(طبقه،نژاد،جنسیت و……)بوده است.
دلیل دیگری که مطالعات فرهنگی تعریف ثابتی نداشته است،پاسخهایی است که به وضعیتهای اجتماعی درداخل وخارج دانشگاه به وقوع ÷یوسته است.

کلمهscale به عنوان یک مفهوم روش شناختی دردوره های آغازین تاکسونوم(طبقه بندی علمی)مدرن دیده می شود،ازقرن ۱۷کاربردهای مختلف این کلمه به موازات توسعه سلسله مراتبی علم شروع شده است.ازهمین قرن(۱۷)به عنوان مدلی برای طبقه بندی مفهومی موجودات به کاررفته است.

بیکن درسال ۱۶۰۵ ازکتاب”توسعه ودانش”تعریفی ازسنجش ارائه داده است،که سنجش را به عنوان وسیله چینش نردبانی بیان می کند،افزودن “نسبیت” به این مفهوم ما را به طور کامل ازمفهوم نردبانی وسلسله مراتبی دورمی کند.سنجش به عنوان”نسبیت”باعث جذب اهمیت چیزی ازطریق مقایسه آن با چیزهای دیگرمی شود،بدون اینکه قضاوتی خارجی بنماییم.
درتعریف”نسبیت”روابط بین مراجعه شده ونشانه،دقیق وکمی می باشد.این تعریف درنقشه برداری ودرحقیقت درتمامی تعریفهای مرتبط با حوزه نقشه برداری به کار می رودواولین نقشه درسال ۱۶۶۲ درشهرلندن به کارگرفته است.
روابط مقیاس به دلیل ریاضی بودنشان،قابل اعتمادند وبنابراین رابطه دائمی رابینشکل(نقشه)وواقعیت راتضمین می نماید.
استفاده های همزمان ازکلمهscale که ازقلمروفیزیکی به قلمروذهنی قضاوت وتحلیل فراتررفته،به یک معضل روش شناختی درفرایندتحقیق منجرمی شود.

کاربردهای به کارگیری مقیاس دررویکردپوزیتیویستی:
الف)گستره معنایی کلمهscale سطح وسیعی ازذهنیت وعینیت،جامعیت وصورت ومعناراپوشش می دهدوروشهای مختلف تحقیق با توجه به معنای متعدداین واژه درسطوح مختلف تغییرمی یابد.
ب)تعیین مقیاس مناسب محدوده مطالعات موردی را مشخص می کند.این مقیاسها،حوزه ها وزیرحوزه های تحقیق را مشخص نموده است.(اقتصادخردوکلان)
ج)درجه مقیاس همچنین نقش کلیدی رادرروش شناسی بازی می کندونقش اولیه درتفاوت بین روش وفن(تکنیک)ایفاء می نماید.کلمه تکنیک به اعمال صوری مثل مشاهده،یادداشت برداری،شمارش و……دلالت دارد،درحالیکه روش به فرایندکلی تر عکس العمل درباره شرایط تولیدعلم می پردازد.

۳)درجات مقیاس درمطالعات فرهنگی:

دراین بخش نظریات چپ گرایان که مطالعات فرهنگی را ازنظرتاریخی یک حرکت یاجنبش می دانند ومعتقدند که فرایندهای مطالعات فرهنگی توسط ملاحظات سیاسی خاصی هدایت شده یا درحقیقت باید بشود.
بحث روش شناسی مقیاس درمقاله معروف استواارت هال با عنوان دوپارادایم قابل مشاهده است.این مقال به بحث درباره فرهنگ گراهای تجربی همانند تامپسون وویلیامز وساختارگرایان دردهه ۱۹۷۰ می پردازد.این بحثها غالبا درباره مقیاس وعینیت درمدلهای مارکسیستی می باشد.استوارت هال این را یک تضاد دروغین می داند.وظیفه مطالعات فرهنگی انتخاب یکی از این دو نیست،بلکه پیروی از روش کلیت گرای گرامشی می باشد.
هنگامی که هال این مقاله را نوشت دیگرفرهنگ گرایی ،نظریه مسلط نبود،درحالیکه پارادایم ساختارگرایی نیزوجودداشت ولی هرکدام دارای ضعف هایی بودند.هال معتقدبودکه تحلیل بایدکلیت زیسته رابشکافد تا درنتیجه بتواند دروضعیت های مقرر ومعین تامل کندوبایدبرفرهنگ زندگی روزمره مردم تاکید شود.

دراوایل دهه ۱۹۷۰ ،اهمیت اندیشه گرامشی به ویژه مفهوم ابداعی وی به نام”هژمونی”درتحلیل فرهنگی جای خودرابازکرد.مفروضه اصلی روش شناختی اواصالت دادن به واقع گرایی است،چون روشنفکری بود که نه به حفظ،بلکه به تغییروضع موجودمتعهد است،استراتژی وی به آنچه هست قرار می دهد نه به آنچه که باید باشد.گرامشی توجه به عینیت دنیای بیرون را با توجه به ذهنیت درونی انسانهادرهم می آمیزدواین نشانه ان است که گرامشی بیشترازروش کیفی بهره برده تاکمی.اساسامفهوم بنیادین اندیشه گرامشی،یعنی هژمونی تنها باتامل وتفهم برداشتهای ذهنی افرادوگروههای تحت سلطه شکل می گیرد.

ماتریالیسم فرهنگی نظریه ای است که توسط ریموندویلیامز درباره فرهنگ ساخته شده است.ویلیامز فرهنگ را فرایندی مولدوثمربخش ازدوحیث مادی واجتماعی می داند.اوباتکیه براین اعتقادکه فرهنگ هم خصلت واقعی دارد وهم مادی،بران چیزی غلبه می کند که آن را تقابل کاذب بین تحلیلهای ایده ئالیستی فرهنگ(فرهنگ درمقام خودآگاهی)وتحلیلهای ماتریالیست (فرهنگ درمقام روبنای شالوده اقتصادی)می خواند.

درجه بندی اولین تلاش مطالعات فرهنگی برای اتخاذ فرضیات بین رشته ای مقیاس به منظور ایجادتوجه به اهداف سیاسی خاص است.درجه بندی یک اسم ذهنی است.اما آنچه که درروزهای اول مطالعات فرهنگی نشان می دهد نوعی ازعینیت گرایی است.

اولویت درمطالعات فرهنگی بریتانیای،قدیم،نشانه تمایل به صحبت درباره زندگی شغلی مردم که لزوما دربافت محلی زندگی می کردند،بود.این را می توان دربعضی ازمجلات دهه ۵۰ میلادی مشاهده کرد،که شامل مروربرمطالب سینماوتلویزیون درموردموضوعاتی درحال تغییر درجامعه وزندگی روزمره کارگران بریتانیای پس ازجنگ می باشد.

اثرهوگارت با عنوان کاربردهای سواد،که مستقیما اهداف سیاسی نداشت،نقطه ای را مشخص کرد که درآن فرهنگ گرایی به طورجدی محورتاکیدش را ازادبیات به فرهنگ تغییرداد.هوگارت نوعی تحلیل قوم نگارانه را ازفرهنگ طبقه کارگرراانجام داد.مضمون محوری کتاب اواین بود،ازصدمه ای که رسانه های چاپی جدید به فرهنگ واردساخته است.(انحطاط فرهنگی)

آرتیکیولیشن سرآغاز یک روش شناختی طبقه ای درممالعات فرهنگی بود،که از طبقه به ساختارهای چندگانه ازجمله نژاد توجه می کند.

مهمترین چالش درحوزه مطالعات فرهنگی ورودفرهنگ جوانان وجداکردن خودازقشر کارگری می دانستند.دردهه ۱۹۷۰ توجه به متدولوژی تحقیق درمطالعات فرهنگی مبتنی برمبانی نظری شکل گرفت.(هژمونی فرهنگی)ودیدگاههای مارکسیستی نیزبرآن اثرگذاشت(تمرکزبه محل تولیدفرهنگ به جای خودفرهنگ).این تغییرنظریه باعث که به مطالعات فرهنگی به دید ماتریالیستی نگاه شود.

نظرات استاد:
الف)مقیاس دررویکرد پوزیتیویستی بیشتر برروشهایکمی (ارقام،اعداد،آمار،نمونه گیری و….)استواراست.
ب)درمطالعات فرهنگی ازآنجا که برروشهای کیفی تاکید می کند، بحث برروی سیاستهای سنجشی می باشد.
ج)دررویکردپوزیتیویستی نتیجه به دست می آید ومحقق آن را تعمیم می دهد ،ولی توافق مهم نیست.
د)درمطالعات فرهنگی یا رویکرد غیر پوزیتیویستی برتوافق جمع استواراست.
و)برطبق دیدگاه استوارت هال،مطالعات فرهنگی برزندگی روزمره مردم تاکید می کند.