فرهنگ و مطالعات فرهنگی
دستهبندی نشده ۲۳ دی ۱۳۸۷مهسا بدری: مطالعات فرهنگی، مطالعه فرهنگی نیست. این رشته مقولات زیادی را در بر می گیرد که در این میان فرهنگ مهم ترین مقوله مطالعات فرهنگی است هرچند موضوع اصلی مورد مطالعه آن نیست. عامل تفاوت این رشته از سایر رشته ها در مطالعه فرهنگ؛ به نگرش و تعریف این رشته از فرهنگ باز می گردد.
فرهنگ را نمی توان به مقوله هایی مثل فرهیختگی؛ هنر یا به طور کل فرهنگ برتر محدود کرد. این نوعی رویکرد نخبه گرایانه به فرهنگ است. انسان شناسان وقتی از فرهنگ سخن می گویند منظورشان فرهنگ مردم کوچه و پس کوچه است و به همین دلیل مطالعات فرهنگی به انسان شناسی بسیار نزدیک است. و این دقیقا آن چیزی است که نخبه گرایان از آن به عنوان فرهنگ پست و بی ارزش یاد می کنند.
مطالعات فرهنگی متن محور است و در آن فرهنگ به عنوان یک متن در نظر گرفته می شد. به این معنا که فرهنگ متنی است معنادار و قابل خواندن که از طریق خواندن می توان معنای آن را دریافت و درک کرد.
در توجه به فرهنگ عامه دو نام بیش از همه اهمیت دارند: گرامشی و میشل فوکو
گرامشی کسی است که مفهوم هژمونی را مطرح می سازد. گرامشی معتقد است هرچند چیزی به نام قدرت سیاسی وجود دارد که عنصر زور به عنوان عامل اصلی مشروعیت بخشی و تداوم آن در نظر گرفته می شود اما در اصل عامل اساسی مشروعیت بخشی به این قدرت هژمونی است. قدرت را نباید با دولت یکی گرفت. قدرت نیرویی جاری در زندگی است. (مهم ترین تقسیم بندی که قدرت زایی را معنادار می کند وجود طبقات بالا دست و پایین دست است. مانند جنسیت؛ نژاد؛ سن و قومیت. حکومت تنها نماینده ای از قدرت است.)
هژمونی به هر معنایی که بتوان برای آن گذاشت ( از جمله سلطه فرهنگی) از طریق فرهنگ عمل می کند. به عبارتی هژمونی رهبری از طریق فرهنگ است و کاری می کند افراد به راحتی وضع موجود را بپذیرند. گرامشی با اهمیت دادن به فرهنگ عامه این اعتقاد را مطرح می کند که قدرت سیاسی در اصل عمل کردن بر اساس فرهنگ عامه است.
البته مردم در این فرهنگ منفعل نیستد و به صورتی فعال در کار تفسیر محیط خود هستند. این رویکرد در مقابل رویکرد قبل قرار می گیرد. و در مطالعات فرهنگی این تعامل دو جانبه در کنار هم مورد نظر است. بی راه نیست در اینجا از (بت انگاری) مارکس نام ببریم. این عبارت بیان گر این مفهوم است که فرد زمانی به صورت فعالانه کالایی را تولید می کند اما بعد از تولید آن؛ کالا تبدیل به چیزی جدا می شود که فرد هیچ کنترلی بر آن ندارد. معنای دقیق آن در جمله زیر نهفته است:
…. ما تاریخ را می سازیم اما نه آن گونه که می خواهیم …..
این مساله در مورد اجتماع ما نیز صادق است. کنش ها در یک ساختار اتفاق می افتند که این ساختار در اختیار و کنترل فرد نیست. فرد به صورت فعالانه در این ساختار تاثیر می گذارد اما تاثیرات همیشه آن گونه نیستند که بتوان گفت در اختیار و کنترل فرد است.
اگر چیزی به نام واقعیت را قبول داشته باشیم؛ باید گفت این واقعیت زمانی وجود دارد که توصبف و نشان داده شود. این همان معنای بازنمایی است. زبان به عنوان مهم ترین رسانه و واسطه برای بازنمایی است. اما آیا زبان واسطه ای بی عیب و نقص از واقعیت است؟
می توان گفت ما با واقعیت ها سر و کار نداریم بلکه با بازنمایی هایی سر و کار داریم که الزاما مطابق با واقعیت نیستند و فقط تصاویری از واقعیات هستند. دقیقا مانند تصویری که عکاس از یک واقعه یا منظره می گیرد که به لحاظ اصل گزینش گری شاید تصویری متضاد با اصل واقعیت ارائه شود.
سه نوع بازنمایی را می توان از هم تمییز داد:
۱- بازنمایی به مثابه توصیف جهان به همان صورت که وجود دارد. این نوع بازنمایی تقریبا غیر ممکن است.
۲- بازنمایی عامدانه و غصبانه. که بازنمایی با نوعی سوگیری و با نیت و هدف صورت می گیرد. مانند تروریست نشان دادن ایرانیان.
۳- بازنمایی برساخت گرایانه. در این نوع بازنمایی فرهنگ چیزی را می سازد و تمایزات را ایجاد می کند. مانند برتر دانستن جنس مرد که فرهنگ آن را ساخته است و باور آن نیز امری فرهنگی است.
بازنمایی همیشه در یک گفتمان خاص حاصل می شود. گفتمان شیوه دیدن را تعیین می کند و تفسیر را محدود می سازد. بازنمایی ها به نوعی به سمت قدرت سوگیری شده اند. و بر این اساس مطالعات فرهنگی به رابطه فرهنگ و قدرت می پردازد.
