محمد مهدی مولایی: در مطالعات فرهنگی از عناصر سه گانه جریان ارتباطی که در علوم ارتباطات مطرح می‌شود (فرستنده-پیام-گیرنده) به‌نظر می‌رسد سهم پرداختن به جنبه فرستنده یا تولیدکننده کمتر از دو بخش دیگر باشد.

توجه به فرآیند دریافت پیام و مخاطب در مطالعات فرهنگی از همان ابتدای شکل‌گیری مطالعات فرهنگی از جریان‌های اصلی این علم محسوب می‌شد و در کتار آن تحلیل متون با درنظر گرفتن بستر و با روش‌های کیفی از دیگر موارد مورد توجه مطالعات فرهنگی بوده و هست. با این وجود سهم پژوهش‌هایی که به بررسی فرآیند تولید آثار یا تولیدکنندگان و فرستندگان آثار رسانه‌ای بپردازند اندک بوده.

فصل پنجم کتاب «مسائل روش در مطالعات فرهنگی» با عنوان «تمرین‌های صنعتی با نگاه انتقادی» به این موضوع می‌پردازد و از زاویه دید صنعت به مطالعات فرهنگی نگاه می‌کند. در این فصل، صنعت فرهنگ از منظر مطالعات فرهنگی نقد می‌شود. به عبارت دیگر همانطور که نویسنده خود اشاره می‌کند مطالعه «فرهنگ تولید» را به‌جای «تولید فرهنگ» مورد توجه قرار داده است.

اما در حالی که فصل‌های دیگر کتاب تاکید بیشتری بر مطالعه پبام و مخاطب دارند جایگاه این فصل در کتاب و به‌طور کلی این بحث در مطالعات فرهنگی کجاست؟

آنچه نویسنده پس از مرور تحقیقات پیشین در این حوزه بدان می‌پردازد لزوم بازنگری در روش‌های مطالعه تولیدکنندگان است. علاوه بر این‌که تعداد پژوهش‌هایی که به جنبه صنعت و تولید می‌پردازند کم و ناکافی است روش‌شناسی این مطالعات هم قابل نقد است. از دید نویسنده تنها پرداختن به‌شیوه‌هایی از قبیل مطالعه اسناد و مصاحبه‌های طولانی با تولیدکندگان کافی نیست و پژوهش‌گر مطالعات فرهنگی باید با شیوه‌هایی مثل اتنوگرافی محیط‌های کاری و کارمندان و کارکنان، مجموعه‌های تولید را مورد مطالعه قرار دهد. از این دیدگاه است جایگاه پرداختن و مطالعه جنبه تولید در مطالعات فرهنگی تا حدی روش‌ می‌شود. از طرفی همان‌طور که در فصل‌های قبلی کتاب هم آمده بود هر تولیدکننده‌ای خود از سویی مخاطب است و از این روی هم مطالعه تولیدکننده اثر می‌تواند دارای اهمیت باشد.

به‌نظر شما جایگاه این نوع پژوهش‌ها در مطالعات فرهنگی کجاست؟