نشانه شناسی و مطالعات فرهنگی

نوشته شده توسط مدیر سایت در ۲۹ دی ۱۳۸۷

مهسا بدری

مقدمه

مطالعات فرهنگی را می توان یک میان رشته دانست که برای تحقیقات خود نیازمند است ماهیت میان رشته ای خود را لحاظ کند و از این منظر از روش های متفاوت به شیوه ای ابتکاری و ترکیبی استفاده کند.

یکی از این روش هایی که در این نوع تحقیقات می تواند موثر و مفید باشد، نشانه شناسی است. این روش تحقیق می تواند مکمل خوبی برای سایر روش ها به حساب آید، زیرا در عین استقلالی که دارد، مصالح خوبی را برای دیگر روش ها فراهم می کند.

به همین دلیل در اینجا سعی کرده ام به طور مختصر به چند بعد از ابعاد نشانه شناسی بپردازم. این ابعاد نشان دهنده رابطه مستقیمی است که نشانه شناسی با موضوع مورد مطالعه در مطالعات فرهنگی (زندگی روزمره و فرهنگ) دارد.

این سطور خلاصه فصل ششم و هفتم کتاب «مبانی نشانه شناسی» نوشته «دنیل چندلر» است.

برهم کنش های متنی

ما در نشانه شناسی با دو مفهوم رمزگذاری (مربوط به فرایند تولید متن) و رمزگشایی (مربوط به فرایند تفسیر متن) مواجه هستیم. این دو مفهوم با تاکید بر اهمیت رمزگان نشانه شناختی درگیر، نقش عوامل اجتماعی را برجسته می سازند.

بر اساس مفهوم تفسیر یک متن، رمزگشایی صرفا تشخیص و ادراک آن چه که متن می گوید، نیست؛ ‌بلکه ارزیابی معانی متن با ارجاع به رمزگان مربوطه است. در واقع معنای متن همیشه بیش از آن چه که متن می گوید، است.

چهار الگوی ارتباطی که در مسیری تکاملی به دنبال هم شکل گرفته اند وجود دارد. نخستین الگو، اگوی ارتباطی معروف شنون و ویور (گیرنده – پیام – فرستند) است که به بافت های اجتماعی و رمزگان اهمیتی نمی دهد.

سوسو با ارائه الگوی “حلقه گفتار“، که یک الگوی انتقالی خطی دو سویه است، همان کار شنون و ویور را انجام می دهد با این تفاوت که هر دو سوی ارتباط را، حداقل به عنوان بازخورد، در فرایند ارتباط دخیل می داند. بنیاد الگوی او این است فرایند ادراک توسط شنونده،‌ آینه ای از فرایند بیان یک اندیشه توسط گوینده است.

رومن یاکوبسن با ارائه الگویی از ارتباط گفتاری بینا فردی، اهمیت رمزگان و بافت های اجتماعی را مورد توجه قرار می دهد. بر این اساس اثربخشی یک ارتباط گفتاری، وابسته به استفاده از یک رمز مشترک توسط افراد سهیم در ارتباط است. او ۶ عامل فرستند، گیرنده، بافت ارجاعی، رمز مشترک، وجود مجرای فیزیکی و نهایتا پیام را تشکیل دهنده تمام ارتباطات گفتاری می داند که در هر موقعیت یکی از این عوامل غالب بوده و منش کلی پیام را تحت تاثیر خود قرار می دهد. این الگو نشان می دهد که پیام ها و معناها نمی توانند از عوامل بافتی متشکل، جدا باشند.

استوارت هال از این مرحله فراتر می رود و با ارائه الگوی “ارتباط جمعی” چنین تاکید می کند که رمزگشایی لزوما از همان فرایند رمزگذاری تبعیت نمی کند. در واقع او، برخلاف الگوهای پیشین، برای رمزگشا، درست مانند رمزگذار، نقشی قابل توجه قایل می شود.

بر این اساس رمزگان رسانه های جمعی ارائه کننده هویت های اجتماعی به مخاطبانش است که برخی این هویت ها را هستی های متعلق به خود می پندارند. اما رمزگشایی همواره به چیزی متفاوت از معنای قصدشده توسط رمزگذاری می انجامد. امبرتو اکو برای اشاره به متنی که با رمزی متفاوت از آن چه در فرایند رمزگذاری دخیل بوده است، رمزگشایی می شود، از اصطلاح “رمزگشایی منحرف” استفاده می کند.

موقعیت یابی سوژه

نشانه ها از طریق رمزگانی ویژه ما را مورد خطاب قرار می دهند. تولید کننده متن به منظور برقراری ارتباط باید یک مخاطب فرضی را مدنظر قرار دهد و بازتاب این فرض باید در متن حضور داشته باشد.

برای توضیح بیشتر باید بین دو مفهوم شخص و سوژه تمایز قائل شد.

§ شخص: یک تن واقعی است

§ سوژه: مجموعه ای از نقش ها است که توسط فرهنگ غالب و ارزش های ایدئولوژیک (مثلا از طریق طبقه، سن، جنس و نژاد) ساخته شده اند

ایدئولوژی اشخاص را به سوژه ها تبدیل می کند. سوژه ها افراد واقعی نیستند بلکه فقط در کنش های تفسیری وجود دارند و از طریق به کارگیری نشانه ها ساخته می شوند.

یک شخصیت می تواند موقعیت های متعددی را (متناقض یا یکسان) به عنوان سوژه اشغال کند که بدان “برهم کنش های سوژه” گفته می شود.

خواننده به منظور درک معنای نشانه ها در یک متن مجبور به پذیرش موقعیت یک سوژه در ارتباط با آن است که در واقع به معنای اتخاذ یک هویت ایدئولوژیک می باشد.

در این مورد نظریه پردازان معاصر در تضاد با ساختارگرایی، بر ماهیت چند معنایی متن (تکثر معناها) و تنوع کاربرد ها و تفاسیر توسط مخاطبان مختلف تاکید می کنند و معتقدند ممکن است چندین موقعیت بدیل برای سوژه (حتی متناقض) وجود داشته باشد و معنای متن با توجه به همه آنها به وجود می آید.

در مقابل ساختارگرایان معتقدند سوژه انسانی توسط ساختارهای از پیش موجود (مثل متون) ساخته شده است.

لویی آلتوسر (اولین نظریه پرداز در باب ایدئولوژی که مساله سوژه را پیش کشید) معتقد است ایدئولوژی، عرضه کننده نظامی از بازنمایی واقعات است که به افراد قطعی ترین موقعیت سوژگانی را که می توانند اشغال کنند، می بخشد و از طریق این فرایند ایدئولوژیک اشخاص به سوژه ها تبدیل می شوند.

بر همین اساس، نظریه پردازان مارکسیست رسانه ها معتقدند سوژه (بیننده، شنونده و خواننده) توسط متن به وجود می آید. قدرت رسانه ها در نمایش هایی به عنوان بازتابی از زندگی هر روزه است که از این مجرا طبیعی و بدیهی تلقی می شود.

نکته اینجا است که مقاومت در مقابل پیام ها همیشه امکان پذیر است اما مقاومت در مقابل رمزها، خصوصا وقتی با یک رمز غالب سرو کار داشته باشیم، بسیار مشکل است. مانوس بودن با رمزگان موجود در متون واقع گرا، ما را نسبت به صورت بی توجه می کند و به عنوان نتیجه ای منطقی، ما به طور آزادانه به فرایندهای ایدئولوژیکی که درک ما را نسبت به خودمان به عنوان اشخاصی با افکار آزاد و مستقل شکل می دهند،‌گردن می نهیم.

وجوه خطابی، روش هایی است که باعث ایجاد روابط میان فرستند و گیرنده در یک متن می شوند. این وجوه که در محدوده یک رمز توسط متن به کار گرفته می شوند، با سه عامل وابسته به هم مشخص می شوند:

- بافت متنی که عبارت است از قرار دادهای ژانری

- محدودیت های فنی که دربرگیرنده خصوصیات رسانه ای به کار گرفته شده است

- بافت اجتماعی (مثل حضور یا غیاب خالق متن، محدوده و تنوع اجتماعی مخاطبان عوامل اقتصادی و…)

باید دانست که وجوه خطابی روایات متفاوتی را می توانند شکل دهد. این روایات از ۳ منظر می توانند فرق داشته باشند:

§ مستقیم بودن/ غیرمستقیم بودن

- آیا شما صریحا مورد خطاب قرار گرفته اید؟

- خطاب مستقیم بازتابی از قدرت گوینده است و به کارگیری آن دلالت بر اقتدار دارد

- خطاب غیرمستقیم در صدد برجسته کردن داستان است

§ رسمیت یا فواصل اجتماعی

- فواصل اجتماعی مرزی است که بین ما و دیگران وجود دارد و مربوط به مجاورت و نزدیکی است.

- استفاده از اندازه نماها و زاویه دوربین های متفاوت یکی از راه های ایجاد آن است.

§ زاویه دید ( سوم شخص / دانای کل و…)

در نتیجه رمزگان متنی سازنده موقعیت های خوانشی ممکن برای فرستند و گیرنده هستند. آن هایی که در یک رمز با هم شریک هستند اعضای یک جامعه تفسیر یکسان اند.

موقعیت های خوانش و دسترسی های گفتمانی

استوارت هال بر نقش موقعیت اجتماعی در تفسیر متون رسانه های همگانی توسط گروه های اجتماعی متفاوت تاکید داشت. او ۳ موقعیت فرضی برای خواننده متن در نظر گرفته است:

- خوانش غالب یا مسلط: خواننده کاملا در رمز شریک است و خوانش ارجح را می پذیرد. در اینجا رمز طبیعی و شفاف به نظر می رسد.

- خوانش تبادلی: خواننده به طور نسبی در رمز شریک است. گاهی مقاومت می کند و پیام را تعدیل می سازد. در اینجا ‌شرایط محلی و شخصی به عنوان قواعدی کلی تلقی می شود.

- خوانش متضاد (مقابله با خوانش مسلط): موقعیت اجتماعی خوانندگان آنها را مستقیمان در تقابل با رمز غالب قرار می دهد.

این خوانش ها را می توان به عنوان الگوهایی در نظر گرفت که در آن ساختار دسترسی به گفتمان های متفاوت، توسط موقعیت های اجتماعی تعیین می شود. جوامع تفسیری مختلف به رمزگان متنی و تفسیری متفاوتی دسترسی دارند که در واقع باعث می شود یک فرد به شیوه های متفاوتی اقدام به رمزگشایی کند.

می بایست ۳ سطح تفسیر نشانه ها را از هم متمایز نمود:

- نحوی: محدود به تشخیص نشانه ها از نشانه های دیگر است و نیازمند قدری آشنایی با رسانه و رمزگان بازنمایی است.

- معنایی: درک معنای قصد شده برای نشانه

- کاربردی: تفسیر نشانه ها به مثابه رابطه، توافق و…

بینامتنیت

یکی از ضعف های نشانه شناسی ساختارگرا برخورد با متن به شکلی مجزا از فرد، تلقی آن به عنوان یک کل بسته و تمرکز به ساختار درونی متن است.

ژولیا کریستوا با به میان کشیدن مفهوم بینامتنیت دو محور در متن را از هم جدا می کند:

- محور افقی‌ که نویسنده و خواننده اثر را به هم مربوط می کند

- محور عمودی که متن را به متون دیگر متصل می کند

بر این اساس باید دانست که هر متن و هر خوانشی از متن به رمزگان از پیش موجود وابسته است. اساسا متون از ابتدا تحت قلمرو قدرت گفتمان های دیگر قرار دارند. پس نباید فقط توجه را به ساختار متن محدود کرد بلکه متن را باید در کلیت با متون پیشین یا همزمان قرار داد.

نظریه پردازان بینامتنیت مقام مولف را مورد تردید قرار می دهند؛ چنان چه رولان بارت بیان می کند نوشتن، فرایند ابزاری از ضبط افکار و احساسات از پیش شکل گرفته نیست بلکه کار با دال ها و رها کردن مدلول ها به حال خود است.

بنابراین هر خواندنی یک بازنوشتن است. بافت اجتماعی تشکیل دهنده چهارچوب اولیه ای است که خواننده نمی تواند هنگام تفسیر متن از قید آنان رها نیست.

در مفهوم بینامتنیت متون به راه های متفاوتی از دیگر متون تاثیر می پذیرند و در ارتباط با دیگر متون به وجود می آیند. متون بافتی را می آفرینند که دیگر متون می توانند در درون آن آفریده یا تفسیر شوند.

در مقابل این مفهوم، مفهوم درون متنیت وجود دارد که به روابط درونی که در داخل متن وجود دارد می پردازد و بیان می کند متون دارای بافت درونی هستند. ‌رولان بارت از مفهوم لنگراندازی استفاده می کند که بر مبنای آن یک متن در یک بافت خاص لنگر می اندازد و در این بافت معنایی مسلم می یابد. مثل عناوین عکس ها که خودشان را به عنوان برچسب هایی خنثی برای آن چه که به طور آشکار وجود دارد نشان می دهند در حالی که واقعا به تعیین دیدگاه ها منجر می شود.

در واقع نظام واقعی از روابط بین رمزگانی به وجود می آید که به نوعی خود یک رمزگان تازه است. (مثل برهم کنش میان فیلم و صدا)

محدودیت ها و قابلیت ها

باید دانست نشانه شناسی بیشتر یک شیوه تحلیل است تا یک دانش صورت های فرهنگی. به نشانه شناسی انتقادهای زیادی وارد است هنوز هم بیشتر به یک روش انتقادی نسبتا سست شبیه است تا یک روش یا نظریه تحلیلی یکتا و منسجم.

- این رویکرد به تنهایی قادر نیست به این سوال پاسخ دهد که مردم چگونه در یک بافت اجتماعی خاص به تفسیر متون می پردازند. برای رسیدن به این سوال به قوم شناسی و پدیدارشناسی نیز نیاز است.

- تحلیل نشانه شناختی شامل خوانش های فردی است. به ندرت می توان با تفسیرهای مختلف روی یک متن برخورد کرد و بر این اساس نمی توان از توافق میان نشانه شناسان سخن بگوییم. هیچ تحلیل نشانه شناختی جامع و فراگیری وجود ندارد. زیرا همه تحلیل ها در شرایط اجتماعی و تاریخی خاص خود انجام می شوند.

- به اعتقاد برخی تحلیل نشانه شناختی یک صورت گرایی خشک و انتزاعی است که با دسته بندی های فراوان پریشان شده اند. چنان چه در نشانه شناسی ساختارگرا تاکید بر روی نظام های صورت است تا کاربری های اجتماع. در واقع نشانه شناسی تمایل به تحلیل های صرفا متنی دارد. حتی بعد اجتماعی را نیز صرفا یک متن دیگر در نظر می گیرند.

- نشانه شناسی متهم به جبرگرایی زبانی است که تفسیر در قالب نظام متنی محدود است.

نشانه شناسی پساساختارگرا

ساختارگرایان به دنبال این بودند که نشانه ها چگونه دلالت می کنند. نشانه شناسی اجتماعی، به فرایندهای دلالتی خاص توجه می کنند و در پی این هستند که نشانه ها چرا دلالت می کنند. این نوع نشانه شناسی در عین حال که هنوز از روش های نشانه شناسی ساختارگرا استفاده می کند اما بر فرایند نشانگی اجتماعی و فرایند تولید معنا تمرکز دارد.

این تحولات را نباید دست کشیدن از نشانه شناسی تلقی کرد بلکه باید رهایی از محدودیت های نشانه شناسی ساختارگرای صرف دانست. نشانه ها هرگز بدون تفسیرگر وجود ندارند و رمزگان نشانه شناختی قراردادهای اجتماعی هستند.

تحول به نشانه شناسی اجتماعی در افزایش توجه به نقش خواننده بازتاب پیدا کرده است.

نشانه شناسی ساختارگرا در جستجوی نظام های سازمان دهنده زیرینی است که شکل دهنده سطوح آشکار در مقابل مشاهده پذیرها است. همچنین نشانه شناسی به خوبی برای جست و جوی معناهای ضمنی مناسب است.

اما نشانه شناسی اجتماعی اخطار می کند که یک متن یکسان برای خوانندگان مختلف معنای متفاوت خواهد داشت.

نشانه شناسی و تحلیل ایدئولوژیک

نشانه شناسان بر نقش نظام های نشانه ای در شکل گیری واقعیت تاکید دارند. بر این اساس هیچ چیز طبیعی در ارزش های ما وجود ندارد و تمام آنها توسط نظام های نشانه ای در جوامع گفتمانی ساخته شده اند.

اگر چه چیزها ممکن است به طور مستقل از نشانه ها وجود داشته باشند اما ما آنها را فقط به واسطه نشانه ها می شناسیم و فقط آن چیزی را می بینیم که نظام های نشانه ای اجازه دیدن آن را می دهند.

نشانه ها توسط قراردادهای اجتماعی (که آموخته می شوند) به مدلول ها ارتباط پیدا می کنند. ما به این قراردادها عادت می کنیم و آنها در رسانه های مختلف طبیعی به نظر می آیند. نشانه شناسی نشان داده است که شفافیت رسانه ها یک توهم است. هر وقت نشانه ای ارائه می شود،‌یک ایدئولوژی هم به همراه آن ارائه خواهد شد. در واقع هیچ نظام نشانه ای که به طور ایدئولوژیک خنثی باشد وجود ندارد. نظام های نشانه ای به طبیعی سازی و تقویت چهارچوب های خاصی که می گویند چگونه چیزها وجود دارند کمک می کند. لذا باید دانست تحلیل نشانه شناختی همیشه یک تحلیل ایدئولوژیک هم هست.

نشانه شناسی کمک مان می کند تا تشخیص دهیم معنا به طور منفعل دریافت نمی شود بلکه صرفا در فرایند فعال تفسیر به وجود می آید. آن چه درک می شود، ازطریق نشانه ها تثبیت می شود و در نهایت طبیعی جلوه می کند. آگاهی در مورد نقش پررنگ نشانه ها در طبیعی سازی ارزش های ایدئولوژیک، کارکردی است که می توان برای نشانه شناسی در نظر گرفت.

نقد ادبی و تحلیل ادبی: ترجیح یا ترکیب

نوشته شده توسط مدیر سایت در ۲۸ دی ۱۳۸۷

سمانه خواجوند احمدی: بحث کلاسی این هفته مبنی بر تفاوت یا تشابه تحلیل ادبی و نقد ادبی و کاربرد آن در تحقیقات مطالعات فرهنگی و رسانه به این گونه شد که نقد ادبی در واقع برخورد مکانیکی با متن کردن است. آنچه که در متن وجود دارد خوانش مجدد کرده و در واقع مکانیزم انتقال معانی به خواننده تسهیل می‌شود و کار تسهیل خوانش متن برای دیگری را انجام می‌دهد.

در تحلیل ادبی به سراغ بیرون آوردن معانی مختلف از متن می‌رویم و ساختار و بافتار متن و علت نوشتار متن و میزان اثرگذاری و اینکه به چه علت به اینگونه نوشته شده است، مشخص می‌شود و روابط و ساختار متن مورد مطالعه است. اما این که جایگاه دو روش تحلیل ادبی و نقد ادبی در مطالعات فرهنگی کجاست و آیا می‌توان همزمان از هر دو روش استفاده کرد یا نه و یا اینکه یکی بر دیگری ارجح است یا نه جای سوال دارد.

فرهنگ و مطالعات فرهنگی

نوشته شده توسط مدیر سایت در ۲۳ دی ۱۳۸۷

مهسا بدری: مطالعات فرهنگی، مطالعه فرهنگی نیست. این رشته مقولات زیادی را در بر می گیرد که در این میان فرهنگ مهم ترین مقوله مطالعات فرهنگی است هرچند موضوع اصلی مورد مطالعه آن نیست. عامل تفاوت این رشته از سایر رشته ها در مطالعه فرهنگ؛ به نگرش و تعریف این رشته از فرهنگ باز می گردد.
فرهنگ را نمی توان به مقوله هایی مثل فرهیختگی؛ هنر یا به طور کل فرهنگ برتر محدود کرد. این نوعی رویکرد نخبه گرایانه به فرهنگ است. انسان شناسان وقتی از فرهنگ سخن می گویند منظورشان فرهنگ مردم کوچه و پس کوچه است و به همین دلیل مطالعات فرهنگی به انسان شناسی بسیار نزدیک است. و این دقیقا آن چیزی است که نخبه گرایان از آن به عنوان فرهنگ پست و بی ارزش یاد می کنند.
مطالعات فرهنگی متن محور است و در آن فرهنگ به عنوان یک متن در نظر گرفته می شد. به این معنا که فرهنگ متنی است معنادار و قابل خواندن که از طریق خواندن می توان معنای آن را دریافت و درک کرد.

در توجه به فرهنگ عامه دو نام بیش از همه اهمیت دارند: گرامشی و میشل فوکو
گرامشی کسی است که مفهوم هژمونی را مطرح می سازد. گرامشی معتقد است هرچند چیزی به نام قدرت سیاسی وجود دارد که عنصر زور به عنوان عامل اصلی مشروعیت بخشی و تداوم آن در نظر گرفته می شود اما در اصل عامل اساسی مشروعیت بخشی به این قدرت هژمونی است. قدرت را نباید با دولت یکی گرفت. قدرت نیرویی جاری در زندگی است. (مهم ترین تقسیم بندی که قدرت زایی را معنادار می کند وجود طبقات بالا دست و پایین دست است. مانند جنسیت؛ نژاد؛ سن و قومیت. حکومت تنها نماینده ای از قدرت است.)
هژمونی به هر معنایی که بتوان برای آن گذاشت ( از جمله سلطه فرهنگی) از طریق فرهنگ عمل می کند. به عبارتی هژمونی رهبری از طریق فرهنگ است و کاری می کند افراد به راحتی وضع موجود را بپذیرند. گرامشی با اهمیت دادن به فرهنگ عامه این اعتقاد را مطرح می کند که قدرت سیاسی در اصل عمل کردن بر اساس فرهنگ عامه است.

البته مردم در این فرهنگ منفعل نیستد و به صورتی فعال در کار تفسیر محیط خود هستند. این رویکرد در مقابل رویکرد قبل قرار می گیرد. و در مطالعات فرهنگی این تعامل دو جانبه در کنار هم مورد نظر است. بی راه نیست در اینجا از (بت انگاری) مارکس نام ببریم. این عبارت بیان گر این مفهوم است که فرد زمانی به صورت فعالانه کالایی را تولید می کند اما بعد از تولید آن؛ کالا تبدیل به چیزی جدا می شود که فرد هیچ کنترلی بر آن ندارد. معنای دقیق آن در جمله زیر نهفته است:
…. ما تاریخ را می سازیم اما نه آن گونه که می خواهیم …..

این مساله در مورد اجتماع ما نیز صادق است. کنش ها در یک ساختار اتفاق می افتند که این ساختار در اختیار و کنترل فرد نیست. فرد به صورت فعالانه در این ساختار تاثیر می گذارد اما تاثیرات همیشه آن گونه نیستند که بتوان گفت در اختیار و کنترل فرد است.
اگر چیزی به نام واقعیت را قبول داشته باشیم؛ باید گفت این واقعیت زمانی وجود دارد که توصبف و نشان داده شود. این همان معنای بازنمایی است. زبان به عنوان مهم ترین رسانه و واسطه برای بازنمایی است. اما آیا زبان واسطه ای بی عیب و نقص از واقعیت است؟‌
می توان گفت ما با واقعیت ها سر و کار نداریم بلکه با بازنمایی هایی سر و کار داریم که الزاما مطابق با واقعیت نیستند و فقط تصاویری از واقعیات هستند. دقیقا مانند تصویری که عکاس از یک واقعه یا منظره می گیرد که به لحاظ اصل گزینش گری شاید تصویری متضاد با اصل واقعیت ارائه شود.

سه نوع بازنمایی را می توان از هم تمییز داد:
۱- بازنمایی به مثابه توصیف جهان به همان صورت که وجود دارد. این نوع بازنمایی تقریبا غیر ممکن است.
۲- بازنمایی عامدانه و غصبانه. که بازنمایی با نوعی سوگیری و با نیت و هدف صورت می گیرد. مانند تروریست نشان دادن ایرانیان.
۳- بازنمایی برساخت گرایانه. در این نوع بازنمایی فرهنگ چیزی را می سازد و تمایزات را ایجاد می کند. مانند برتر دانستن جنس مرد که فرهنگ آن را ساخته است و باور آن نیز امری فرهنگی است.

بازنمایی همیشه در یک گفتمان خاص حاصل می شود. گفتمان شیوه دیدن را تعیین می کند و تفسیر را محدود می سازد. بازنمایی ها به نوعی به سمت قدرت سوگیری شده اند. و بر این اساس مطالعات فرهنگی به رابطه فرهنگ و قدرت می پردازد.

در مورد تفاوت میان رویکردهای روش شناختی پیشین و رویکرد روش‌شناختی مطالعات فرهنگی چه می‌دانیم؟

نوشته شده توسط مدیر سایت در ۹ دی ۱۳۸۷

محبوبه حاج محمد حسینی: در خوانش کتاب می‌می‌وایت بعد از مرور روش‌های مختلفی که در مطالعات فرهنگی به کار بسته می‌شوند نهایتا به بخش سوم کتاب و به جایی می‌رسیم که رویکردهای متدولوژیک تازه‌ای که عالمان مطالعات فرهنگی در سال‌های اخیر در مطالعه سوژه‌ها مورد استفاده قرار داده‌اند نقد و ارزیابی می‌شود.

حال در مقایسه میان رویکردهای پوزیتیویستی پیشین و رویکردهای روش‌شناختی که در دانش نوپای مطالعات فرهنگی استفاده می‌شود به چندین تفاوت اساسی بر می‌خوریم؛ از انجا که واقعیت در عصر حاضر چندگانه ،لایه لایه و متکثر شده است نیازمند نگاهی عمیق‌تر و تیزبینانه‌تر برای کنار زدن لایه‌های مختلف و نفوذ به درون و عمق پدیده ها هستیم.

و این مهم خود به دغدغه همیشگی عالمان مطالعات فرهنگی اشاره دارد که با رویکردی میان رشته‌ای و به مدد ترکیب یافته‌های علوم مختلف روش ویژه خود را در مطالعه امور به کار می‌بندد و برای نیل به اهداف خود به استفاده از ترکیبی از روش‌های تحقیق توسل می‌جویند.

علاوه بر این پژوهشگر پوزیتیویست که در پی تعمیم نتایج به دست آمده از تحقیق است به مطالعه‌ای سطحی و معطوف بر بعدی مشخص از امور اکتفا می‌کند اما محقق مطالعات فرهنگی بر آن است تا در گیر مطالعه امور از منظر خود کنشگران شود تا بتواند به لایه‌های زیرین واقعیت رسوخ کند.